LOGO - TARHENO ONLINE
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
 

منوی اصلی سایت

RSS

آمار کلی بازدید ها

mod_vvisit_counterToday55
mod_vvisit_counterYesterday40
mod_vvisit_counterThis Week207
mod_vvisit_counterThis Month142
mod_vvisit_counterAll Visitors26463
   
مجاهد دوشقه شده مشروطيت چاپ ارسال به دوست
شماره : Administrator   
18 شهریور 1387 ساعت 04:34
 
مجاهد دوشقه شده مشروطيت
نائب يوسف هكماواري
كريم ميمنت نژاد
 
‌مشروطه دن »نايب يوسف« ياد السون
شقه لنيب آسيلاندان آد اولسون
او اينسانين اولو روحى شاد اولسون
هكماوارا گلميبدى بئله اصلان
                    مشروطيه ايلدى جانين قوربان‌
علاقه مندان تاريخ دوران مشروطيت بدون شك با نام »نائب يوسف« آشنا هستند و فداكاريهاى اين والا مرد را مطالعه نموده اند. با اين حال قصد داريم شخصيت و زندگى اين سردار بزرگ را كه سالهاى متمادى به همراه ستارخان و باقرخان فعاليت نموده و آخر سر نيز در اين راه خويشتن را بر سردار ديد، بيشتر بشناسانيم.
    زندگى يوسف خان:
ادوار حيات يوسف خان كه بيش از سى سال به طول نيانجاميد به سه دوره تقسيم بندى مى شود: دوران طفوليت و كودكى، دوران جوانى، و دوران فعاليت در جنبش مشروطيت.
از دوران كودكى وى اطلاعات چندانى در دست نداريم و فقط به چند نكته كه از قدماى محله حكم آباد شنيده ايم قناعت مى كنيم. دائيى نائب يوسف، »حاج محمود« نام داشت كه پيرمردى دانا و سردسته »شيخيان« محله حكم آباد بود. نائب يوسف دوران كودكى را نزد »حاج محمود« به تحصيل علوم اسلامى مى پردازد و از محضر او كسب فيض مى نمايد. در دوران جوانى ميان وى و يكى از متشرعان بر سر دخترى نزاع بوجود مى آيد. احمد كسروى د راين مورد آورده است:
»چگونگى آنكه در هكماوار سر دسته شيخيان حاج محمود نام پيرمرد ريش سفيدى بود و او را خواهرزادگانى به نام جليل و عباس و يوسف مى بودند. اين يوسف در آن روزها تازه سر بر آورده لوطى گرى آغاز كرده و چون جوان بى باك و دليرى مى بود در اندك زمانى نام يافته بود. پدرم با حاجى محمود و اين خواهرزادگانش نيز مهربانى كردى. در آن روزها اين يوسف در سر راه هكماوار كه به بازار مى رود جلوى زنى را گرفته بود متشرعان اين را بهانه گرفته به دسته بندى پرداخته و شامگاهان كه پدرم همراه حاجى مير محسن آقا از بازار باز مى گشت، جلوى او را گرفته به دادخواهى مى پرداختند و فردا به خانه ما ريخته با زور پدرم را جلو انداخته با خود به عالى قاپور بردند كه از ولى عهد محمد على ميرزا دادخواهند از آن سر شيخيان دسته دسته به خانه ثقة الاسلام رفتند و چون ثقة الاسلام پا به ميان گذاشت از اين سو نيز حاج ميرزا حسن مجتهد به هم چشمى او هوادارى از متشرعان كرد. اين داستان به درازى افتاد و از تهران تلگراف ها رسيد و سرانجام اين دو سه ماه كشاكش يوسف را كه زندان ميبرد، به اردبيل فرستاده در نارين قلعه كه جايگاه گناهكاران سخت مى بود بند كردند«)2‌(
در آن زمان همين قضيه را در مورد ستارخان نيز اعمال كرده وى را هم به »نارين قلعه« مى فرستند، اين دو در آنجا با فرد ديگرى به نام »نائب عباس هكماوار« كه او نيز به جرم دست درازى به زنى زندانى شده بود، آشنا مى شوند كه هر دو در كسوت مريد، شاگردى ستارخان را مى پذيرند. هرچند كه نائب يوسف، شيخى و عباس از متشرعان بود اما به خوبى طرح دوستى با يكديگر مى ريزند، و اينجاست نقطه آغازين فعاليت اين سه تن. نائب يوسف در نارين قلعه با ستارخان بيشتر آشنا مى گردد و چون هر دو بى جهت وبىدليل روانه زندان شده بودند از همان ابتداى امر جرقه هاى تفكر آزادى در وجودشان پديدار مى شود و نظام استبدادى وقت را داراى خلاءهاى ژرفى مى يابند. تفكرات فوق سبب مى شود كه هر سه تن يعنى ستار و يوسف و عباس شبانه از قلعه اردبيل فرار كرده عازم »مشهد« گردند. پس از اين ستار به كار خريد و فروش اسب پرداخته، عباس نيز به عنوان سركارگر بر سر ديه هاى يكى از توانگران مى رود. خلاصه هر يك به كارى مشغول گشتند تا اينكه با آغاز جنبش مشروطه خواهى، ستارخان، عباس و يوسف را براى فعاليت هاى آزاديخواهانه نزد خود فرا مى خواند. ليكن در همين زمان عباس چهره واقعى خويش را مى نماياند. احمد كسروى در اين خصوص چنين نوشته است:
»يك روز )عباس( نزد »حاجى مير محسن آقا« آمد و چنين گفت: از ستارخان توپ و تفنگ و پول گرفته ما نيز در اينجا )هكماوار( سنگر بسته و تفنگچى گرد آورده ايم ولى چون كار را استوار كرديم دهن توپ را به سمت شهر برگردانديم.«)3(
پس از آن عباس به قراملك رفته و به دشمنان مشروطه مى پيوندند.
       نائب يوسف در دوران مشروطيت:
نائب يوسف در بيشتر جنگهايى كه مرتبط با مشروطيت و هكماوار بود شركت داشت. از جمله آنها جنگ روز جمعه بيست شهريور ماه )مصادف با 14 شعبان( سال 1326 ه ق )1287 ه . ش( است.
اين روز، يك روز بسيار سخت براى تبريز محسوب مى گشت. چرا كه لشكريان دولتى مى خواستند به هر طريق كه ممكن بود تبريز را تحت تصرف خود درآورند. آن روز سپاه ماكو نيز جزو دولتيان مهاجم بوده توپهاى شليكيشان كه جلوى محله »گاوميشاوان« مى تركيد چنان غرشى مى نمود كه اهالى چنين مى پنداشتند كه كردان بزودى فرا مىرسند.
بنابراين وحشت همه جاى هكماوار را فرا گرفته بود تا جائى كه عده اى از مردم بى دفاع محله قصد بيرون رفتن از منطقه )از طريق باغها( و امان خواهى از فرمانده سپاه ماكو را داشتند در اين حين به يكباره نائب يوسف با تفنگدارانش شليك كنان از پشت سر ماكوئيان سر رسيده، دليرانه آنان را از هم پراكنده مى سازد. به همين ترتيب يوسف خان در اين محل روز به ياد ماندنى از ذلت و خوارى مردمان محله اش جلوگيرى نموده مانع ويرانى هكماوار و تسليم شدن اهالى مى گردد.
     نائب يوسف در محك انديشه ها:
الف( نائب يوسف به قلم »احمد كسروى«: كسروى، نائب يوسف را در كتاب تاريخ هيجده ساله آذربايجان صفحه 45 فردى سياهكار معرفى نموده وى را شايسته هر گونه كيفرى مى داند. كه البته به عقيده ما اين نظر ناشى از عللى مى تواند باشد. كسروى سياهكارى نائب يوسف را به علت قتل مادر نائب عباس ذكر مى كند. ضمن در نظر گرفتن اين مساله كه مادر نائب عباس دختر عموى پدر كسروى بوده است. )صفحه 762 تاريخ مشروطه ايران.( پس با در نظر گرفتن اين نسبت مى توان به علت سياهكار خطاب شدن نائب يوسف از جانب كسروى پى برد.
ب( نائب يوسف در انديشه »سيد حسن تقى زاده«: وى در كتاب »نامه هايى از تبريز« صفحه 222 در مورد نائب يوسف چنين نوشته است: »نائب يوسف از مجاهدين رشيد و با نفوذ بود و در حمله اى كه در ماه صفر سال 1327 هجرى قمرى )همان جنگ دوازدهم صفر( صمد خان از طرف قراملك و حكم آباد براى تصرف شهر كرد و نزديك به موفقيت شد وقتى محله حكم آباد را چند ساعتى متصرف شد نائب يوسف دفاع شديد نموده و در بيرون كردن او از شهر و محله حكم آباد به ستارخان معاونت كرد.« همچنين »براون« در كتاب »انقلاب مشروطيت ايران« صفحه 276 نائب يوسف را به عنوان ستوان پليس شهر مى نامد كه اين نام معادل لقب »نائب« در زبان تركى آن روزگار است.
ج( نائب يوسف در انديشه و قلم »حاج محمد باقر ويجويه اى«: وى در كتاب »بلواى تبريز« صفحه 134 در بخش مربوط به نام روساى مشروطه تبريز و قلمرو آنها چنين مى نويسد: »عاليجاه نائب يوسف در حكم آباد و گاوميشاوان و در نوكه ديزج )لاكه ديزج( و امير زين الدين )فعاليت مى كرد.(« ‌ ‌     سرانجام يوسف خان:
پس از مقاومت شديد نائب يوسف در جنگ دوازدهم ماه صفر سال 1327 ه ق )1287 ه ش( كه منجر به گريز »حاج صمد خان شجاع الدوله« از هكماوار مى شود، صمد خان همواره كينه اين ننگ را در دل پنهان مى دارد. تا اين كه به واليگرى آذربايجان منصوب مى گردد. همزمان با آن چهل تن از روساى مجاهدين شبانه تبريز را ترك مى گويند ليكن مشخص نمى باشد كه يوسف خان از بهر چه با آنها نرفته و در محله هكماوار باقى مى ماند. كسروى مى نويسد: ‌ ‌
»)هنگام درآمدن صمد خان به هكماوار( تنها ازسوى ديزج و آن سوى گورستان اندك ايستادگى شده آن را نيز مجاهدانى مى كردند كه ننگ گريز را به خود روا نشمرده و از آنجاها نگذشته بودند.«)4(
با توجه به مطالبى كه در قسمت انديشه »محمد باقر ويجويه اى« آورده ايم و كسروى نيز چند جا آن را تصريح مى كند و ما هم يقين داريم، ديزج محل سكونت و سنگرهاى نائب يوسف بوده كه تصدى و فرماندهى آنها را بر عهدا داشت شايد طبق نوشته كسروى نائب يوسف از جمله كسانى بود كه ننگ گريز را برخود روا نمى شمرد. شگفت اينكه به اين هم راضى نشده، خود را به خانه »عباسعلى« كه مسئول سركشى چشمه هاى »حاج نظام الدوله« بود و صمد خان هم در خانه »حاج نظام الدوله« فرود آمده بود، مى رساند به اين قصد كه وى خبر فرار نكردن يوسف را به صمد خان اطلاع مى دهد. پس از آگاهى يافتن صمد خان وى دستور مى دهد نائب يوسف را يكسره به زندان روانه سازد. »احمد كسروى« در مورد فرداى آن روز چنين آورده است:
»روز سه شنبه هجدهم دى ماه با دستور صمد خان، نائب يوسف هكماوارى را در ميدان ويجويه سر بريدند. اين نخستين آدم كشى صمد خان و از دلخراشترين داستانهاى تاريخ مشروطه مى باشد... )بعد از دستگيرى نائب يوسف( فردا پگاه او را بيرون آوردند و »كاظم« برادر كوچك »عباس« )همان كه جنازه مادرش توسط جليل به چاه انداخته شده بود( كه به جاى برادرانش در دستگاه صمد خان مى بود، يوسف را به او سپردند كه برده صمد خان دستور داده بود او را دو تكه كنند و هر تكه اش را از )جايى( آويزند. بدينسان او را تا ميدان ويجويه ا~وردند و در آنجا كه چندين دژخيم، نخست سر راه به هم مى رسيدند و گذرگاه هكماواريان بود، نگاه داشتند. دژخيم، نخست سر او ر ابريد و هنوز جانش درنرفته، از جلوى دكان نانوايى )كه هم اكنون نيز در همين ميدان موجود مى باشد( سرنگون ا~ويخته يك پايش را با يك نيم تنش تا كمر جدا گردانيدو آن را از جلوى دكان ديگرى در روبرو آويزان نمود. يوسف پيراهن و زير شلوارى سفيد و بلندى به تن داشت كه به همانها كشته و دو تكه اش كرده بودند.«)5(
احمد كسروى كه پس از شقه شدن نائب يوسف در محل حضور يافته بود در ادامه مى نويسد:
»در آن ميان آواز »كاظم« را شنيدم )كه رو به من داشته مى گفت( عمواغلى! خون مادرم را گرفتم...، هنوز پس از گذشت بيست و هشت سال، آن حادثه دلخراش را فراموش نكرده ام. )تاريخ تحرير اين مطالب احتمالاً به سال 1358 ه ق بوده است.(«)6(
بعد از چند روز اهالى هكماوار جنازه شقه شده را جمع كرده دو تكه ر ابا گچ به هم چسبانيده در گورستان هكماوار كه هم اكنون دبيرستان محدثه خيابان بهار مى باشد، به خاك سپردند. »روحش شاد باد«. ‌ ‌
      بازماندگان وى:
نائب يوسف هنگام مرگ قريب به سى سال بيشتر نداشت. همسر نائب يوسف كه »درى باجى« نام داشت، فاطمه را در لابلاى ملافه هاى خانه پنهان كرد تا از دشمنان گزندى به وى نرسد. بعدها همين »فاطمه« بزرگ گشته با فردى به نام »كربلايى على ميمنت نژاد« از اهالى هكماوار ازدواج مى كند كه اين حقير )نويسنده( نيز از نواده هاى آن دو مى باشم.
هكماوار و پس كوچه هايش هرگز نام نائب يوسف و خاطره دلاوريهايش را از ياد نخواهد برد.
پى نوشت ها:
1- نجاراوغلو، اشعار تركى، حاج على عطائيه
2- زندگانى من دوره كامل، صص 14‌و15‌
3- تاريخ مشروطه ايران، ص762‌
4-همان، ص858‌
5-كسروى، احمد، تاريخ هجده ساله آذربايجان، ص338‌و339‌
6- همان
 
 
< بعد   قبل >
   

آخرین اخبار سایت

 
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
 
  Advertisement
 
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
   
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE