|
هنگامى كه نخستين سلسلههاى ايرانى در خراسان و ماوراءالنهر اعلام استقلال كردند، فارسى درى كه زبان كاركنان آن دربارها بود، زبان نامه نويسى ديوانى قرار گرفت و چون اصولا غنا و استعداد بيشترى داشت و در كاربرد ديوانى هم ورزش و پرورش يافت...
زبان كهن آذربايجان
دكتر محمد امين رياحي خويي
هنگامى كه نخستين سلسلههاى ايرانى در خراسان و ماوراءالنهر اعلام استقلال كردند، فارسى درى كه زبان كاركنان آن دربارها بود، زبان نامه نويسى ديوانى قرار گرفت و چون اصولا غنا و استعداد بيشترى داشت و در كاربرد ديوانى هم ورزش و پرورش يافت، و شاعران درى گوى هم از طرف اميران و وزيران حمايت شدند، پس از پيوستن غرب ايران به قلمرو سلسلههاى واحد ايرانى كه باز هم بيشتر بوسيله رجال خراسانى اداره مىشد، زبان درى اهميت ديوانى خود را حفظ كرد و در نواحى فهلوى زبان )آذربايجان( هم گسترش يافت و شعر و ادب درى، شعر و ادب رسمى تمام سرزمين ايران شد.
اين بار، در كنار فارسى درى، زبان پهلوى به عنوان زبان محاوره مردم و شعر فهلوى به صورت ادبيات عامه مردم بر جاى ماند.
فهلوى زبان عواطف ساده و شور و حال و جذبه و غم و شادى مردم بود، همان طور كه فارسى درى زبان رسمى و ديوانى، و عربى زبان ادعيه و استدلالهاى دينى بود. در دعا و نفرين آرزومندان، در راز و نياز عاشقان، در سماع صوفيان در خانقاهها، در ترانههاى نغمه سرايان در بزمهاى اهل ذوق، عبارات فهلوى به گوش مىرسيد.
وقتى پير حسن صوفى چشمش به جسد پسرش افتاد كه به فرمان اسكنديه قراقويونلو به دارش آميخته بودند، اين نفرين به فهلوى بر زبانش گذشت: »اسكند، رودم كشتى، رودت كشاد!« )يعنى اسكند فرزندم را كشتى، خدا فرزندت را بكشد(
ادبيات فهلوى كه قديمترين نمونههاى آن منسوب به ابوالعباس نهاوندى )متوفى 331( و باباطاهر همدانى )متوفى 401( و بندار رازى )متوفى 401( در دست است، قطعا دامنه گستردهاى داشته، اما با گذشت روزگاران از ميان رفته و اينك نمونههاى اندكى از آن در ديوانهاى شاعران و جُنگها و متون نثر فارسى و عربى برجاست.
فهلوياتى را كه در »المعجم« شمس قيس رازى و تاريخ گزيده مستوفى قزوينى آمده، و نمونههايى ازفهلويات شاعران قرن هفتم تا نهم از همام تبريزى، صفىالدين اردبيلى، اوحدى مراغهاى، عبدالقادر مراغهاى، مغربى تبريزى را پيش از اين مرحوم اديب طوسى و ديگران منتشر كردهاند، ولى طبعا آثار بازمانده فهلوى منحصر بدانها نيست. مثلا در ميان آثار شاعران نواحى فهلوى زبان در تذكرهها، نمونههاى ديگرى از شعر پهلوى مىتوان يافت، از آن جمله يك دوبيتى دستخورده منسوب به ابوالعباس نهاوندى )متوفى 331( در مجمل فصيحى، و يك دوبيتى از عنايت كاشى شاعر قرن دهم در خلاصخ الاشعار تقى كاشى و فهلوياتى در جنگ شماره 900 قرن هفتم )مجلس.(
در متنهاى منثور عرفانى غرب ايران هم جاى جاى دو بيتىهاى فهلوى آوردهاند. از آن جمله: در نامههاى عين القضات، و يك ضرب المثل در لطائف الحقايق رشيد الدين فض ا...، 12 فهلوى در يك متن منثور عرفانى ناشناخته از اوائل قرن ششم كه به نظر من قرينهاى است كه كتاب اخير در غرب ايران تاليف شده است.
حتى در متنهاى عربى تاليف شده در غرب ايران هم دوبيتىهاى فهلوى مىيابيم. از آن جمله در »التدوين« رافعى قزوينى آمده كه اسفنديار جاليزبانى صوفى معروف به اسندويه در واپسين لحظههاى زندگى اين بيت فهلوى را بر زبان رانده است:
انون آدى ناده ديار كه بحيهديار
كه بحيه رزبو كنده ديوار
و نيز در يك قطعه عربى در ديوان ابىالرضا راوندى كاشانى شاعر تازى گوى نيمه اول قرن ششم، يك مصراع فهلوى آمده است: »بت شم اج ربد داى جم رماثى«
وجود اين همه نمونههاى فهلوى در متنهاى فارسى و عربى، كه قطعا با جستجوى محققان نمونههاى بيشترى به دست خواهد آمد، باز هم مويد اين واقعيت است كه پهلوى زبان عامه مردم بوده است و خوانندگان آن را خوب مىفهميدهاند.
در بحث از شعر فهلوى، اين نكته نبايد ناگفته بماند كه همه دوبيتىهاى فهلوى )و حتى چند غزل باقى مانده( بر وزن دوبيتىهاى معروف باباطاهر همدانى، و به اصطلاح عروضيان در بحر هزج مسدس محذوف است و تغييراتى هم كه در وزن داده مىشده، و نمونههاى آن در »المعجم« آمده، باز هم در اين بحر بوده است. و شمس قيس رازى تصريح دارد كه: »زحافى كه در اين وزن مستعمل است در اشعار عرب نبوده است، در قديم بر اين وزن شعر تازى نگفتهاند«.
چنين مىنمايد كه اين وزن خاصه ادبيات فهلوى و يادگار شعر پهلوى پيش از اسلام است و با عروض تازى كه ايجاد آن را به خليل ابن احمد نسبت دادهاند ارتباطى ندارد. و اين وزن در غرب ايران همان اهميت را داشته كه رباعى در شرق ايران در فارسى درى داشته است.
اين را هم بگويم كه اصولا در مقابل شعر عربى، نظم فارسى را »بيت« مىناميدند، و همانطور كه شادروان بهار حدس زده، اين كلمه فارسى است و با بيت عربى )به معنى خانه( ارتباطى ندارد. از دگرسو حدس مىزنيم كه »بيات« در اصطلاح موسيقى، و »بياتى« نوعى دوبيتىهاى تركى در آذربايجان با همين »بيت« و »دوبيتى« مربوط است.
مفردات لغات فهلوى هم كه امروز فراوان در زبان تركى آذربايجان موجود است، در متون فارسى پديد آمده در غرب ايران به كار رفته است. از آن جمله است فرهنگهاى كمال ادلين حبيش تفليسى كه نمونههايى از واژههاى فهلوى آنها در پايان شرح حال او در مجله آينده نشان داده شده است و نيز عجايب المخلوقات نجيب الدين همدانى و ممل التواريخ و القصص و اسكندرنامه قديم و سمك عيار و ترجمه محاسن اصفهان مافروخى؛ و كليه آنچه مىدانيم يا حدس مىزنيم كه در قلمرو نواحى فهلوى زبان پديد آمده، از اين نظر بايد مورد بررسى قرار گيرد.
آخرين مطلبى كه درباره زبان كهن آذربايجان بايد بررسى شود، اين است كه تا چه زمانى زبان فهلوى يا آذرى در آذربايجا رواج داشته و اكثريت مردم آن را مىفهميدهاند و بدان سخن مىگفتهاند؟ در اين باره، نخستين بار كسروى چنين نوشت: »اين را به آسانى توان پذيرفت كه جا بازكردن تركى براى خود در آذربايجان، و به كنار زدن آن آذرى را، پيش از پايان پادشاهى صفوى انجام گرفته« )رساله آذرى، ص 25.( »آذرى تا زمان شاه اسماعيل از شهرها برافتاده بود.« )همانجا، ص 60.( »بىگمان تا زمان شاه سليمان زبان آذرى فراموش شده بود« )همانجا، ص 47( اما اينكه با كشف و انتشار نابعى كه در دسترس آن مرحوم نبوده، از قبيل رساله انارجانى، روضات الجنان، سياحتنامه اولياچلبى، نوشته جنگ مورخ 1125، پرتوهاى تازهاى بر اين پهنه تابيده و مساله به صورت ديگرى درآمده، و آنچه را كه او به آسانى و به صورت قطعى و بى گمان پذيرفته، ما هم هيچ وجه نمىتوانيم بپذيريم.
درباره دگر گشت زبان »آذربايجان و نواحى مجاور آن« نخست اين نكته بديهى را نبايد ازنظر دور داشت كه: اين دگر گشت در همه جا همزمان و ناگهان روى نداده، بلكه از نيمههاى قرن پنجم كه پاى قبايل ترك به آذربايجان رسيده، به تدريج آغاز شده و به آرامىدر طول پنج و شش قرن انجام پذيرفته است.
پيشروى تركى و واپس نشينى فهلوى در نواحى و شهرهاى مختلف و حتى در ميان طبقات مختلف مردم، در زمانهاى مختلف به نسبت اوضاع و احوال مختلف جغرافيايى از جمله آب و هواى هر منطقه و ميزان سازگارى آن با زندگى كوچ نشينان، دورى و نزديكى آن از راههاى اصلى و كشتارها و مهاجرتها و علل شناخته و ناشناخته ديگر ارتباط داشته است. به اين ترتيب بررسى تقدم و تاخر اين دگرگشت زبان و تعيين تاريخ تقريبى آن در هر شهر و ناحيه روستا جداگانه بايد انجام گيرد.
اين را مىدانيم كه نخستين بار با رسيدن تركمنهاى سلجوقى در نيمههاى قرن پنجم به آذربايجان، زبان تركى به گوش مردم فهولى زبان شهرهايى كه بر سر راه بودند، رسيد. دويست سال بعد كه به موجب همه قرائن هنوز اكثريت مردم آذربايجان به زبان كهن خود سخن مىگفتند، حمدا... مستوفى در »نزهة القلوب« درباره خوى نوشت: »مردمش سفيد چهره و ختايى نژاد و خوب صورتاند، و بدين سبب خوى را تركستان ايران خوانند«. از اينجا برمىآيد كه شايد نخستين شهرى كه زبان كهن را از دست داده، خوى بوده، و دليلش روشن است. خوى بر سر راه لشگركشى و مهاجرت تركمنها به آسياى صغير قرار داشت و با وضع اقليمى مساعد براى توقف كم و بيش از راه رسيدگان مناسب بود. در سالهاى 456-454 مردم خوى چندين بار با سپاه طغرل سلجوقى جنگيدند و در 463 آلب ارسلان خوى را مركز تجمع سپاهيان براى حمله به روم قرار داد. بعدها سنجر خوى را با خاص گرفت )يعنى خالصه سلطنتى كرد.(
بعدها در حكومت تركمنهاى آق قويونلو و قراقويونلو، مىتوان حدس زد كه پشتوانه حكومتى زبان تركى و نياز مردم به تماس با عمال حكومت، موجب آشنايى فهلوى زبانان بعضى شهرها با زبان نورسيده و عقب نشينى تدريجى فهلوى شده باشد؛ درست به همان دليل و به همان صورتى كه در آسياى صغير با ورود تركها و حكومت آنها به تدريج بوميان »رومى« تبار، ترك زبان شدند، در خود تبريز، پايتخت تركمنها، چنان كه از منابع پيش گفته برمىآيد و با بررسى اجمالى وضع شاعران آن شهر در »تذكره تحفه سامى« بيان خواهيم كرد، تا اواخر قرن دهم هنوز زبان پيشين تغيير نيافته بوده و احتمالا دگرگشت قطعى در جنگهاى پس از شاه تهماسب با عثمانيها و اشغال بيست ساله آن شهر پيش از شاه عباس بزرگ انجام پذيرفته است.
آنچه از »روضات الجنان« حافظ حسين كربلايى تبريزى )متوفى 997( و رساله انارجانى )تاليف شده در 994-985( بارها و در مقالات محققان نقل شده، مويد اين نظر است كه تا پايان قرن دهم هنوز زبان فهلوى يا آذرى در تبريز و بيشتر شهرهاى آذربايجان به كلى از ميان نرفته بوده است. اوليا چلبى جهانگرد بسيار مشهور ترك هم كه به گفته خود دوبار در سالهاى 1051 و 1056 به آذربايجان آمده، به دوام زبان فهلوى در پارهاى نواحى اشاراتى دارد. درباره مردم تبريز مىگويد: »ارباب معارف آن به فارسى )احتمالا يعنى فهلوى( تكلم مىكنند.« درباره نخجوان گويد: »رعايا و مردم نخجوان به زبان دهقانى حرف مىزنند؛ اما عارفان و شاعران و نديمان ظريفشان با ظرافت و نزاكت به زبان پهلوى كه زبانهاى قديمى است سخن مىگويند. شهر نشينانشان هم به زبانهاى دهقانى، درى، فارسى، غازى )ظ: تازى؟( پهلوى حرف مىزنند ... تركمنهايى كه در نواحى مختلف آن ساكنند لهجههاى مختلف مغولى دارند.« درباره مراغه گويد »اكثر زنان مراغه به زبان پهلوى گفت و گو مىكنند«.
سخن او درباره زبان زنان مراغه، فصل رساله انارجانى را در »تواضعات اناث تبريز« به زبان كهن به ياد مىآورد ومعلوم مىشود كه خانهنشينى زنان و دورى آنها از اجتماع و بىنيازى آنها از گفتگوهاى ديوانى و بازارى سبب شده كه طبعا دگرگشتهاى زبان در محاورات آنها كمتر و ديرتر اثر بگذارد.
در ميان طبقات و گروههاى مختلف مردم هم زمان و تاريخ تغيير زبان يكسان نبوده است. مثلا مىتوان حدس زد كه پس از قيام شاه اسماعيل، بازماندگان مردم شافعى، مدتها زبان كهن را حفظ كرده و در مقابل قزلباشها به زبان جديد سخن مىگفتهاند. چنان كه گفتيم، واپسين منبع، از آخرين يادگارهاى زبان كهن در آذربايجان، مسطورات جنگ مكتوب در 1125 است كه دوبيتىهاى رازى »مهان كشفى« شاعر نمين آذربايجان در آن آمده، و از آنجا معلوم مىشود كه شعر فهلوى نجم رازى با پانصد سال فاصله زمانى و يك صد فرسنگ فاصله مكانى، هنوز در شمال شرق آذربايجان به زبان مردم بوده است.
از مجموع آنچه گفتيم چنين نتيجه مىشود كه زبان تركى ابتدا در دروازه خروجى آذربايجان در خوى جا خوش كرد و نواحى كوهستان شمال شرقى آذربايجان، همان جاهايى بوده كه تركى در آنها راه يافته است.
اين نكته هم گفتنى است كه تاكنون در بررسى مساله زبان كهن آذربايجان، تنها به اشارات نويسندگان پيشين، يا دوبيتىها و عبارات بازمانده در كتابها، يا به گويش كهن مردم روستايى كه هنوز آن را در محاوره به كار مىبرند توجه شده است. آنچه مانده و مىتوان مساله را از ديدگاه تازهاى مطرح نمايد و نتايج تازهترى به دست دهد، بررسى دقيقتر حوادث تاريخى و وضع اجتماعى و نيز تامل بيشتر در زندگى و آثار شاعران و نثرنويسان هر شهر در دورههاى مختلف است. به اين معنى كه اصولا كثرت يا قلت شاعران پارسى گوى در هر دوره در هر شهر، روشنگر وضع زبان در آنجا، و قرينهاى است بر اينكه زبان محاوره اكثريت مردم آنجا يك زبان ايرانى بوده است.
به عنوان نمونه، شاعران شهر تبريز را در سه تذكره »تحفه سامى« و »مجمع الخواص« و »تذكره نصر آبادى« )تاليف شده از نيمه قرن دهم تا اواخر قرن يازدهم(از نظر مىگذرانيم. در تحفه سامىكه در دوره شاه تهماسب در 957 تاليف شده، دهها شاعر تبريزى را در آن سالهاى مىبينيم كه اكثر نزديك به همه آنها از پيشهوران و طبقه متوسط مردم آن شهر بودهاند.
شعر سرايى اين همه افراد از طبقات پيشهور و حتى عامىبه زبان فارسى، مىرساند كه در دوره شاه تهماسب، پنجاه سالى پيش از تاليف رساله روحى انارجانى، همان طور كه از آن رساله هم برمىآيد، هنوز تركى در تبريز عموميت نيافته بوده است.
اين نكته هم مهم است كه از اين عده شعر غيرفارسى نقل نشده و اصولا »تركان و شعراى مقرر و معين ايشان« به طور جداگانه در »صحيفه ششم« آن كتاب معرفى شدهاند، و هيچ يك از آنان به شهر معينى نسبت داده نشدهاند و معلوم مىشود هنوز كوچ نشين بودهاند. اما مجمع الخواص صادقى كتابدار كه حدود شصت سال بعد در 1016 )يعنى بعد از اشغال بيست ساله تبريز به وسيله عثمانيها( تاليف شده، حال و هواى ديگرى دارد.
تعداد شاعران تبريز به نسبت شهرهاى ديگر ايران كمتر شده و سه تن از آنها هم )حريف، كلب على، بديعى( افزون بر شعر فارسى، شعر تركى هم مىسرودهاند و اين در آن شهر تازگى دارد.
وقتى به تذكره نصرآبادى مىرسيم كه شصت هفتاد سال بعد از مجمع الخواص )در سالهاى 1090، 1083( تاليف شده، مىبينيم وضع به كلى ديگرسان است. در ميان صدها شاعرى كه شعر و شرح حالشان در آن كتاب آمده، از كمتر شاعر تبريزى نامىهست؛ آن عده هم كه هستند، بيشتر مثل صائب از »تبارزه اصفهان« و مقيم محله عباس آباد آن شهرند، و تنى چند هم در شهرهاى ديگر ايران، يا در هند پراكنده و آوارهاند. از اين قرائن برمىآيد كه دگر گشت زبان را در تبريز، در همان سالهاى جنگ و هراس و گريز و ويرانى، و بيشتر مقارن اشغال بيست ساله تبريز از 993 تا 1012 و كشتار عام مردم شهر به دست عثمانيها بايد جستجو كرد. اين بررسى اجمالى نمونه كه درباره تبريز )و فقط بر مبناى سه تذكره( به عمل آمده، جاى آن دارد كه به وسيله پژوهندگان جوان با همت، درباره هر شهر و ناحيهاى جداجدا، و با جستجو در همه تذكرهها و ديگر منابع موجود انجام گيرد و تصور مىكنم حاصل چنين پژوهشهايى مساله را روشنتر خواهد كرد.
|