LOGO - TARHENO ONLINE
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
 

منوی اصلی سایت

RSS

آمار کلی بازدید ها

mod_vvisit_counterToday37
mod_vvisit_counterYesterday27
mod_vvisit_counterThis Week37
mod_vvisit_counterThis Month253
mod_vvisit_counterAll Visitors15944
   
نقدي بر ناصر پور پيرار مرد هزار چهره چاپ ارسال به دوست
شماره : Administrator   
18 شهریور 1387 ساعت 04:51

نقدي بر ناصر پور پيرار  

مرد هزار چهره

سالار سيف الديني
مقدمه: در اوايل دهه هشتاد سلسله كتاب هايى از سوى انتشارات كارنگ به وسيله فردى با نام جعلى ناصر پورپيرار چاپ و پخش شد كه بسيارى از كارشناسان تاريخ و حتى شهروندان عادى را به شگفتى واداشت.
”ناصر بناكننده“ با نام مستعار پورپيرار در اين كتاب‌ها همه تاريخ ايران چه پيش از اسلا‌م و چه پس از اسلا‌م را با ادعاهايى خنده دار به چالش كشيده و تمامى‌شعور و درك ملت ايران را به سخره گرفت.
وى در اين نوشته‌ها منكر وجود هر گونه تاريخ براى ايران شد و شخصيت‌هاى ملى ايران همچون فردوسى، زرتشت، كورش، سلمان فارسى، حافظ شيرازى و... را افرادى دروغين يا فاسد و.... شناسانده و همگى را ساخته و پرداخته يهودى‌ها دانست!
 از ديد وى همه تواريخ اسلا‌مى‌همانند تاريخ طبرى، تاريخ بخارا و حتى تواريخ هردوت و نوشته‌هاى ارمنى و رومى‌و عربى ساخته و پرداخته افرادى بوده است كه در آينده مى‌خواستند با نيات سياسى خاص نقش ايرانيان را در تاريخ جهان برجسته نمايند.حتى كتاب‌هاى آسمانى نيز از دستبرد اين عده مصون نمانده‌اند و گويا تمام جهان متحد شده و دست به دست هم داده‌اند تا براى ايرانيان پيشينه سازى نمايند.
وى بعدها حتى ادعا كرد كه تخت جمشيد و نقش رستم و ساير بناهاى تاريخى ايران تا همين چند دهه قبل اصلا‌ وجود خارجى نداشته و در واقع ماكتى بيش نيستند كه از سوى يهودى‌ها و... پس از دوران قاجاريه در ايران ساخته شده‌اند. او همچنين ادعا كرد كه ايرانيان در ايران داراى سابقه تاريخى نيستند و سرزمين ايران نيز متعلق به انيرانيان مى‌بوده و است.
ادعاهاى بدون مدرك وى گاه و بيگاه مايه تفريح و خنده بسيارى از محافل ادبى و فرهنگى و تاريخى در كشور شد وليكن اين مورد و موارد مشابه آن كه پس از روى كار آمدن ”نئوكان ها“ در امريكا در كشورمان گسترش يافته است داستانى نيست كه به سادگى بتوان از كنار آن گذشت.
اما اين فرد كه بوده و پيشينه ى وى چيست كه اين گونه در مدت كوتاهى چهره تغيير داده و از مديحه گويى تمدن ايران به فردى ضد ايرانى تبديل و كتاب هايش حتى پيش از آنكه در ايران شهرت يابد توسط ”حزب بعث عراق“ و برخى محافل صهيونيستى ـ پان تركيستى باكو خريدارى و ترجمه شد!؟
ناصر بنا كننده )پورپيرار( از اعضاى سابق حزب توده ايران بود كه پيش از انقلا‌ب درمحافل كمونيستى و طرفدار بلوك شرق فعاليت سياسى مى‌نمود و البته با مدرك تحصيلى ديپلم، هيچگونه تخصصى در تاريخ نويسى نداشته و ندارد. وى پس از انقلا‌ب به اتهام جاسوسى براى يكى از كشورهاى بلوك شرق )بلغارستان( و ارتباط با ماموران سياسى اين كشور دستگير و زندانى شد. پس از آزادى از زندان نيز مدتى به امور به ظاهر فرهنگى پرداخت و نام خود را در كتاب ” از زبان داريوش“ نوشته پروفسور هايد مارى كخ به عنوان ”ويراستار“ به ثبت رسانيد! و در مقدمه ويرايش اين كتاب به تعريف و تمجيد از تمدن هخامنشى پرداخت) !نا گفته نماند كه از جمله موارد ناياب است كه ويراستار يك كتاب دست به مقدمه نويسى در مورد كتاب بزند(
نورالدين كيانورى در خاطرات خود پيرامون ناصر بناكننده مى‌نويسد:
»ناصر بناكننده، كه پورپيرار امضا مى‌كرد، پس از اخراجش از حزب در سال 1358 به علت خوردن پول حزب و كلا‌هبردارى از شركايش در انتشارات نيل و بالا‌كشيدن حق التأليف آقاى محمود اعتمادزاده )به آذين(، با نام مستعار ناريا به انتشار جزوه‌هايى عليه حزب پرداخت)خاطرات كيانورى، ص 516....(«
 »پس از بازگشت به ايران و آغاز فعاليت حزب، بناكننده به دفتر حزب آمد و حاضر شد چاپ روزنامه مردم را در برابر پرداخت هزينه آن عهده ‌دار شود. اين كار به او محول شد. پس از چندى شعبه انتشارات حزب، كه مسئول آن محمد پورهرمزان بود، به من گزارش داد كه با تحقيق روشن شده كه صورت هزينه چاپ روزنامه و كتب، كه بناكننده ارائه مى‌دهد، بسيار بيش از نرخ عادى است. به همين علت پورهرمزان خواست كه از دادن انتشارات حزب به او خوددارى كنم.)همان، ص 517....(«
 »ناصر بناكننده پس از مدتى به علت ارتباط با مأمورين سياسى بلغارستان توسط جمهورى اسلا‌مى‌دستگير و به زندان اوين فرستاده شد. او در دادگاه انقلا‌ب ادعا كرده بود كه هميشه مخالف حزب بوده است! نمى‌دانم به چه مدت محكوم و كى آزاد شد.«)همان!(
دقيقا معلوم نيست كه وى از چه زمانى تصميم گرفته زندگى خود را از راه نوشتن كتاب براى سازمان‌هاى تجزيه طلب و استعمار ساخته عربى و تركى تامين نمايد ولى قدر مسلم اين است كه نوشته‌هاى وى به‌اندازه‌اى پوچ و فاقد مبنا بود كه هيچكدام از پيشينه نويسان سرشناس ايرانى حتى حاضر نشدند واكنشى به نوشته‌هاى بى ارزش وى ابراز نموده و از اين راه او راجدى بگيرند، و اين چيزى بود كه جاسوس سابق و نويسنده لا‌حق را بيش از پيش عصبانى نمود.
اما پورپيرار با حمايت سرسختانه از چهره‌هاى خونريز تاريخ جهان همچون چنگيز و يزيد ابن مهلب و حتى معاويه و خالد ابن وليد؛ نزد جريان‌هاى تجزيه قومى‌و گروه‌هاى وهابى و سلفى و پان تركيست به چهره‌اى محبوب تبديل شد! گفتنى است با آغاز اوج گيرى جريان تجزيه قومى‌ در ايران و كسانى كه در پى اجراى پروژه فروپاشى ايران از درون مى‌باشند نوشته‌ها و آثار و حتى فيلم‌هاى پورپيرار نيز به وفور در جامعه پخش شد و اين موضوع به منزله ى داروى مسكنى بود براى كسانى كه در پى تاريخ سازى و جعل هويت در ايران مى‌بودند.
پس از خواندن به اصطلا‌ح كتابهاى اين فرد مى‌توان پى برد كه آثار وى حتى ارزش نقد و دوباره خوانى را نيز ندارد چرا كه رنگ و بوى عناد و كينه ورزى در تك تك واژه‌هاى آن نهفته است و همان بهتر كه با اين مسئله با عنوان يك ناهجارى اجتماعى برخورد كرده و از كنارش گذشت والبته زبان طنز نيز يكى از بهترين راههاى برخورد با اين مسائل به شمار مىرود.
”وودى آلن“ براى انسانهايى، با فقر ذاتى معنوى، كه با وارونه نگاهداشتن حقيقت، به زندگى گياهى خود ادامه مىدهند و خود را با دروغ، ارضاء مى‌كنند، عبارت پرمغزى را به كار مى‌برد: ”استمناى روحى“... !و اين نيز در مورد افراد موسمى و لمپنى همچون محمد زهتاب و پورپيرار كاملا‌ صدق مى‌كند.
نوشته زير، نمونه يكى از طنزهاى برنده‌اى است كه يكى از وبلا‌گ نويسان ايرانى پيرامون همين موضوع به رشته ى تحرير در آورده است.
‌‌!‌‌!‌‌!
اين صهيونيستهاى مهربان:
 سلا‌م دوستان! من تصميم گرفته بودم ديگه از اوس ناصر]استاد ناصر پورپيرار[ چيزى ننويسم تا شما به جاى اينكه وقتتون رو صرف خوندن نوشته‌هاى من بكنيد بريد از نوشته‌هاى اوس ناصر استفاده كنيد و وقتتون اينجا گرفته نشه. اما ديدم اگر اين مطلب رو ننويسم در حق شما عزيزان و زحمت كشان خيلى بى انصافى مى‌شه. من اين‌ها رو نمى‌دونستم تا اينكه با اوس ناصر آشنا شدم. پس از اين آشنايى خجسته بود كه من پى به خدمات يهوديها به ما ايرانى‌ها بردم.اين مردم زحمت كش الا‌ن 300 ساله كه كارو زندگيشونو ول كردن دارن براى ما هويت مى‌سازن، زبان مى‌سازن، شاعر مى‌سازن، كه بشينه حس بگيره شعر بگه بعد اينا بگن اين شاعر ماله 700 سال پيشه كه اثبات كنن ما اون موقع هم تو اين سرزمين وجود داشتيم در حالى كه نداشتيم.يعنى وجود نداشتيم.
شما فكرش رو بكنيد اين مردم مهربان با چه مرارتى براى ما تخت جمشيد و بيستون و نقش رستم و تخت سليمان و ... رو ساختن. چه شبهايى كه تا دميدن سپيده براى ما آثار باستانى و كاسه بشقاب زير زمين جاسازى نمى‌كردن تا ما بعدا پيدا كنيم و خوشحال شيم و فكر كنيم تاريخ داشتيم.)اينجاشو كه نوشتم اشك تو چشام جمع شد.ياد بابا نوئل افتادم(
حالا‌ اينا هيچ! شما فكرش رو بكن اينا زبان فارسى رو كه براى ما ساختن با چه زحمتى رواجش دادند. خود من روستاهايى دور افتاده وسط كوير‌هاى كاشان ديدم كه با زبان نزديك به پهلوى صحبت مى‌كردند.مناطقى رو در دشتهاى كرمان ديدم كه آدماش مثل بلبل فارسى حرف مى‌زدند.روستايى رو تو كوهپايه‌هاى جنوبى زاگرس توى بوشهر سراغ دارم كه مردمش مثل سعدى حرف مى‌زنن.يه دره مى‌شناسم اطراف شهر كرد كه گويششون شبيه كتيبه‌هاى پهلوى)كه يهوديا برامون ساختن(هست.
حالا‌ شما تصور كنيد اينا وقتى كه اين زبونو براى ما ساختن با چه بدبختيى يه تخته سياه‌انداختن پشت كولشون راه افتادن تو كوه و دره به مردم ما فارسى ياد دادن. انصافا جاى تقدير نداره؟؟يه بابايى رو اجير كردن بشينه زور بزنه حس بگيره غزليات به اين توپى بگه كه بعد بگن ما قرن 6 و 7 شاعر داشتيم.نشستن دين زرتشتى رو اختراع كردن ترويجش دادن بعدشم يه عده‌اى از اين زرتشتى‌ها رو فرستادن هند كه اگه كسى گفت جعليه، ما بتونيم بگيم اگه جعليه پس پارسيان هند كه اينجا نبودن پس اونا رو كى جعل كرده و اينجورى خوشحال باشيم. حالا‌ اينا همه به كنار، رفتن تاريخ روم و يونان و اسلا‌م و شام و هند و ... رو هم دستكارى كردن و به زور ما رو توى تاريخ اونا هم جا دادند. مثلا‌ جنگ‌هاى روم و ساسانيان وادامه ماجرا.حتا تو كتب مقدسى مثل قران هم مارو جا كردن تا ما بتونيم بگيم كه تاريخ داشتيم.
حالا‌ توجه كنيد همه اين تاريخ و اين سرزمين بزرگ رو يهوديهايى براى ما رديف كردن كه خودشون سر يه تيكه زمين سالهاست دارن مى‌جنگن و تاريخ خودشونو نتونستن به كسى ثابت كنن. ببينيد چقدر ما رو دوست داشتن اينا. از اوس ناصر ممنونم كه حق اين قوم بر ما رو بهمون ياد آورى كرد.
‌‌!‌‌!‌‌!
يك اوس بودى به ديرى كهن
                                كه يك اوس بودى و يك انجمن
بزرگ همچو بلدوزر و فيل بود
                                 هميشه تو دستش يه قنديل بود
به تاريخ چون شير بيدار بود
                                            رها از غم لير و دينار بود
                       روى تاريخ آريا ميخ كرد
چو اوسم به غمزه زبان باز كرد
                                 خدا هم زحيرت دهان باز كرد
 بسى فاش كرد و دلا‌ن شاد كرد
                                لپش را مثه بادكنك باد كرد
ز ممتاز شرق ميانه سرود
                                 به ممتاز شرق ميانه درود
ز پوريم ساز سخن داد كرد
                                  دل مارو شيطون چقد شاد كرد
هنر نزد اوس ناصر ما و بس
                              از اوس ناصر استاد‌تر نيست كس
سخن ساز و گوينده و فيلمساز
                              لپاش گلگلى و نگاش چاره ساز
توهم تو را نيست حق است و بس
                             تو دنيا يهودى فقط هست و بس
تو اوس ناصرى شاه آزادگان
                              تو خوبى چو مرخصى از پادگان
بزرگا هماره دلت شاد باد
                                     دو جيبت ز لير و ريال باد باد
ز اول خودش وقف تاريخ كرد
 
 
< بعد   قبل >
   

آخرین اخبار سایت

 
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
 
  Advertisement
 
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
   
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE