LOGO - TARHENO ONLINE
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
 

منوی اصلی سایت

RSS

آمار کلی بازدید ها

mod_vvisit_counterToday44
mod_vvisit_counterYesterday40
mod_vvisit_counterThis Week196
mod_vvisit_counterThis Month131
mod_vvisit_counterAll Visitors26451
   
نبردهاي ايران و روسيه در ساليان و شكي و مقاومت فراموش نشدني ايرانيان چاپ ارسال به دوست
شماره : Administrator   
18 شهریور 1387 ساعت 04:54
نبردهاي ايران و روسيه در ساليان و شكي و مقاومت فراموش نشدني ايرانيان
ژان يونير - ترجمه ذبيح الله منصوري
دريغ و درد كه آن همه حماسه‌ها و دلا‌وريها و جانبازيهاى خونين ايرانيان در برابر ارتش متجاوز روسيه كه در
 آن روزگار نخستين ارتش مجهز جهان بود، به علت
ضعف و بى كفايتى دولت مركزى و خيانت وطنفروشان؛ نتوانست ميهن را از دست اندازيها و تجاوزگريهاى روسيه مصون دارد و در نهايت دور اول جنگ با روسيه به
قرارداد ننگين گلستان و اشغال شدن بخشهاى وسيعى از كشورمان در اران و شروان منجر شد ... ياد رزمندگانى
 كه در راه ميهن با متجاوزان روس جنگيدند و
به شهادت رسيدند را گرامى‌مىداريم.
يكى از شهرهاى شمالى ايران ساليان بود كه در مغرب درياى مازندران قرار داشت و دو شاخه رود ارس و كوروش ) كر( آن را در برمى‌گرفت. به اين ترتيب كه رود كوروش به رود ارس ملحق مى‌شد و آنگاه آن دو رود كه تشكيل يك رود را مى‌داد به دو شاخه تقسيم مى‌گرديد، و شاخه‌اى از مشرق ساليان عبور مى‌كرد و شاخه ديگر از مغرب آن و زارعين منطقه ساليان مى‌توانستند از آب هر دو شاخه استفاده نمايند.
در بين دو شاخه رود ارس، مراتعى وسيع وجود داشت كه دام در آن مى‌چريد و بعضى از مرتع‌ها در ارتفاعات قرار داشت و بعضى در اراضى كم ارتفاع و لذا دامداران مى‌توانستند، جز در موقع يخبندان براى چرانيدن دام خود از آن مراتع استفاده نمايند.
فرآورده‌هاى دامى‌ساليان و به خصوص روغن آن معروف بود و در فصل زمستان كه حمل روغن در جلدهاى پوستى آسان مى‌شد، آن روغن را براى بزرگان آذربايجان، هديه مى‌فرستادند. مردم ساليان، همه زراعت پيشه يا دامدار بودند و مثل اكثر مردم مناطق كشاروزى ميل به جنگ نداشتند.
ساليان يك شهر بدون حفاظ بود و حصار نداشت و مردى به اسم امير يعقوب خان يا » امير يعقوب « بر آن حكومت مى‌كرد و او از حكام محلى به شمار مى‌آمد كه پسر بعد از پدر حكومت مى‌كردند و پادشاهان ايران حكومت آنها را به رسميت مى‌شناختند.
امير يعقوب داراى سپاه نبود و فقط عده‌اى تفنگچى داشت كه براى تشريفات از آنها استفاده مى‌شد چون مردم آن قدر سليم النفس بودند كه مرتكب جرم نمى‌شدند تا اين كه براى دستگيرى آنها تفنگچى ضرورت داشته باشد.
وقتى قشون » نبولسون« سردار تزارى كه قصد اشغال ساليان را داشت به آن شهر نزديك شد امير يعقوب باشتاب، مبادرت به بسيج يك قشون كرد و از سكنه شهر و زارعين براى جلوگيرى از قشون نبولسون داوطلب خواست و عده‌اى زيادتر از آنچه مورد احتياج امير يعقوب بود، داوطلب شدند كه در جنگ شركت نمايند و چون امير يعقوب آن قدر تفنگ و مهمات نداشت كه بين آنها توزيع كند، مازاد را مرخص كرد و به آنها گفت ولى شما، آماده براى شركت در جنگ باشيد تا جاى كسانى را كه كشته مى‌شوند پر كنيد.
تمام مردان كه داوطلب براى جنگ شدند حسن نيت داشتند و مى‌خواستند بجنگند و استعداد آنها هم براى تحمل خستگى خوب بود زيرا كشاورزان چون معتاد به كارهاى سخت مى‌شوند استعداد تحمل خستگى را دارند. اما هيچ يك از آنها داراى تعليمات جنگى نبودند و نمى‌توانستند نشانه‌زنى كنند و امير يعقوب هم فرصت نداشت كه آنها را تحت تعليم قرار بدهد. معهذا با آن سربازان تعليم نيافته براى جلوگيرى از سپاه نبولسون كه داراى سربازهاى تعليم يافته بود به راه افتاد.
امير يعقوب اصول تاكتيك را مى‌دانست و اطلا‌ع داشت كه در ميدان جنگ بايد سپاه را طورى تقسيم كرد كه دشمن نتواند آن را محاصره كند و سپاه خود را منقسم به دو جناح و يك قلب و يك ذخيره كرد و براى هر يك از قسمت‌هاى مزبور، روسائى از بين سربازان قديمى ولو سالخورده، انتخاب نمود و به روسا آموخت كه چگونه جلوى حملا‌ت سپاه دشمن را بگيرند.
وقتى كه جنگ شروع شد سربازان امير يعقوب نامنظم مى‌جنگيدند و نبولسون كه جاسوس داشت و مى‌دانست كه سربازان امير يعقوب يك چريك تعليم نيافته و تازه كار است تصميم گرفت كه با يك حمله، قشون حاكم ساليان را محاصره نمايد و او را وادار به تسليم كند.
وقتى سربازان نبولسون براى محاصره نيروى امير يعقوب حمله كردند از طرف سربازان تازه كار حاكم ساليان مقاومتى غير مترقبه به ظهور رسيد و سربازان مزبور تا آنجا كه توانستند با تيراندازى جلوى سربازان نبولسون را گرفتند و بعد از اين كه تفنگ‌هاى آنها گرم شد و به طور موقت از كار افتاد با سرنيزه دفاع كردند و ديده شد كه بعضى از سربازان تازه كار حاكم ساليان، دامان لباس خود را پاره كردند و آن را اطراف لوله تفنگ گرم خود پيچيدند تا اين كه دستشان نسوزد و سپس از تفنگ مانند چماق استفاده كردند و آن را دور سر به حركت در آوردند و قنداق تفنگ را بر سربازان نبولسون كوبيدند. استقامت سربازان امير يعقوب، حمله سربازان نبولسون را سست و آنگاه متوقف كرد و روز به انتها رسيد.
نبولسون كه يقين داشت در يك روز كار جنگ را يكسره خواهد كرد بعد از اين كه شب فرود آمد فرمان داد كه سربازان اوتماس با ايرانيان را قطع كنند و سربازان حاكم ساليان مجروحين خود را با خويش بردند و قدرى عقب نشستند ولى نتوانستند كه اموات را از ميدان جنگ خارج نمايند و به جاى اجساد مقتولين تفنگ‌ها و دبه‌هاى باروت و جاى گلوله آنها را بردند چون مى‌دانستند از حيث تفنگ و مهمات درمضيقه هستند.
همان شب، امير يعقوب تفنگ و مهمات مقتولين را به آن قسمت ازمردان داوطلب كه آماده براى شركت در جنگ شدند و مازاد براحتياج بودند داد و به آنها گفت صاحبان اين تفنگها امروز مردانگى كردند و جلوى خصم را گرفتند و بر شماست كه فردا مثل آنها مردانگى كنيد و جلوى دشمن را بگيريد.
همان شب مجروحين را بعد از زخم‌بندى به خانه‌هايشان فرستادند و ديگران غذا خوردند و خوابيدند تا اين كه روز بعد براى جنگ آماده باشند. روز ديگر نبولسون كه متوجه شده بود، خصم با اين كه تازه كار مى‌باشد قوى است، قبل از حمله شروع به تيراندازى با توپ كرد.
سربازان امير يعقوب براى دفاع در قبال شليك توپها كوچكترين اطلا‌ع نداشتند و فرو مى‌ريختند. اما بعد از اين كه توپها گرم شد ونبولسون ناگزير، تيراندازى با توپ را متوقف كرد، سربازان حاكم ساليان مثل روز قبل، به سختى پايدارى مى‌نمودند.
امير يعقوب با زبانى كه مردان روستائى و شهرى بفهمند به آنها گفته بود اين خاك كه شما روى آن پا گذاشته‌ايد و مى‌جنگيد ناموس شما است و اگر اين خاك را از دست بدهيد ناموس خود را از دست داده‌ايد و تا آخر عمر سرشكسته و دچار لعن خواهيد بود و هر سرباز در هر نقطه كه مى‌جنگد بايد آن قدر پايدارى كند تا اين كه به هلا‌كت برسد.
طورى سربازان امير يعقوب به سختى پايدارى مى‌كردند كه نبولسون متوجه شد آن روز هم به انتها خواهد رسيد و او فاتح نخواهد گرديد و تصميم گرفت كه سواران خود را به كار بيندازد.
در آن عصر، كه اسلحه خودكار وجود نداشت تا اين كه جلوى حمله سواران را بگيرد، » شارژ « يعنى حمله سواران بزرگترين خطر بود كه بر پيادگان درميدان جنگ وارد مى‌آمد و يكى از تعليمات مهم پيادگان قبل از اين كه آنها را به ميدان جنگ بفرستند، جلوگيرى از حمله سواران به شمار مى‌رفت.
»فردريك كبير« پادشاه پروس براى اين كه سربازان پياده خود را از نظر جلوگيرى از حمله سواران ورزيده كند به سواران خود امر مى‌كرد كه پيادگان را مورد حمله قرار بدهند بدون اين كه جنگ زرگرى باشد و سواران با شمشيرهاى آخته به پيادگان حمله‌ور مى‌شدند و آنها را مى‌كشتند يا مجروح مى‌نمودند و پيادگان با نيزه يا سرنيزه در حالى كه با اسلوب »فالا‌نژ« ) به گونه‌اى كه پشت به دشمن نباشند( ايستاده بودند از خود دفاع مى‌نمودند.
راه جلوگيرى از حمله سواران غير از سرنيزه و نيزه عبارت از اين بود كه در زمين موانعى براى عبور اسب‌ها به وجود بياورند، تقريباً شبيه به موانعى كه در جنگ جهانى دوم براى عبور از تانك‌ها به وجود مى‌آوردند. موانع را نمى‌توانستند فورى به وجود بياورند اما از چند روز قبل از جنگ در ميدان‌هائى كه امكان داشت در روز جنگ به وجود بيايد ميخ‌هاى قطور و بلند » به اسم ميخ طويله « در فواصل معين بر زمين مى‌كوفتند و آنها را به وسيله زنجير يا طناب به هم متصل مى‌كردند تا اينكه دست و پاى اسب‌ها به آن گير كند و به زمين بخورند و ايجاد آن موانع هم مستلزم اين بود كه ميخ طويله و زنجير با طناب به قدر كافى وجود داشته باشد. گاهى در ارتش‌هاى منظم كه به ميدان جنگ مى‌رفت آن وسايل يافت مى‌شد.
اما درقشون حاكم ساليان نه آن وسائل بود و نه به عقل كسى مى‌رسيد كه مى‌توان از آن وسائل استفاده كرد.
امير يعقوب وقتى از دور ديد كه سواران نبولسون به راه افتادند به وسيله روساى سه گانه به سربازان جناحين و قلب گفت با سرنيزه جلوى سواران را بگيرند و دستور جديد همان است كه بود و هر سرباز بايد در محلى كه مى‌جنگد آنقدر پايدارى نمايد تا كشته شود. وقتى سواران نبولسون نزديك شدند همه، نيزه‌هاى بلند در دست داشتند. اگر سواران هنگام حمله با شمشير بجنگند، مى‌توان با سرنيزه جلوى آنان را گرفت. اما اگر خود آنها با نيزه بلند حمله كنند ديگر سرباز پياده نمى‌تواند با سرنيزه جلوى سواران را بگيرد زيرا قبل از اينكه بتواند سرنيزه خود را به سينه يا شكم اسب برساند خود از نيزه بلند سوار از پا درمى‌آيد.
سواران نبولسون وقتى به راه مى‌افتادند آهسته حركت مى‌كردند و توگوئى قصدى ندارند جز اينكه به گردش بروند تا اينكه اسب‌ها كه مدتى استراحت كرده‌اند راه‌پيمائى كنند. اما وقتى به نزديكى قشون حاكم ساليان رسيدند، حركت قدم اسب‌ها مبدل به حركت چهار نعل شد.
سربازان تازه كار امير يعقوب نزديك شدن سواران را مى‌ديدند اما تيراندازى نمى‌كردند براى اينكه هنوز سواران به تيررس نرسيده بودند ولى بعد از اينكه سواران به تيررس رسيدند، تيراندازى از طرف قشون ساليان شروع شد بى‌آنكه زياد مؤثر واقع شود.
با اينكه تيراندازى به سوى يك دسته سوار كه با حال تاخت جلو مى‌آيد مشكل نيست براى اينكه يك هدف بزرگ و پيوسته مى‌باشد سربازان امير يعقوب چون تازه كار بودند نتوانستند عده‌اى زياد از سواران نبولسون را هدف سازند و سواران خود را به قشون ساليان رسانيدند و بزودى معلوم شد كه منطقه حمله آنها جناح راست قشون ساليان است يعنى جناحى كه درمشرق قرارداشت.
سواران با نيزه‌هاى بلند به پيادگان حمله كردند و قبل از اينكه سرباز پياده بتواند از سرنيزه خود استفاده كند او را از پا در مى‌آوردند و از رويش مى‌گذشتند.
گاهى يك سرباز پياده موفق مى‌شد سرنيزه خود را در سينه يا شكم اسبى فرو كند و سوارى را كه بر پشت اسب مى‌باشد وا دارد كه قدم برزمين بگذارد.
ولى آن موفقيت، معدود بود و پيادگان قشون ساليان نمى‌توانستند در قبال سواران نيزه‌دار از خود دفاع نمايند و سواران از روى كالبد پيادگان عبور مى‌كردند و در مدتى كم جناح راست قشون ساليان از بين رفت.
امير يعقوب، خواست كه با باقيمانده سربازانى كه در جناح راست باقى مانده بودند و نيروى ذخيره، جلوى سربازان نبولسون را بگيرد ولى فرصت كافى براى آن مانور بدست نياورد و پيادگان نبولسون هم از جلو به دو جناح و قلب قشون ساليان حمله كردند.
پيادگان تزارى كه به جناح راست قشون نبولسون حمله كردند بدون مقاومت از آن جناح گذشتند و ازپشت سپاه ساليان سر به در آوردند و به كمك سواران از عقب به قلب سپاه امير يعقوب حمله كردند.
به تدريج، پيادگان تزارى كه از جلو مى‌آمدند از جناح راست بدون مدافع قشون ساليان مى‌گذشتند و خود را به پشت قلب و جناح چپ مى‌رسانيدند و در مدتى كم قلب و جناح چپ قشون ساليان محاصره شد بدون اينكه نيروى ذخيره بتواند به كمك آن دو قسمت بيايد. با اين كه امير يعقوب ديد كه بطور كامل مورد محاصره قرار گرفته باز پايدارى كرد.
امير يعقوب مردى سالخورده، و شايد شصت ساله بود و وقتى نبولسون نيروى ساليان را به طور كامل محاصره كرد دستور داد كه جنگ چندين دقيقه متاركه شود و بوسيله چند سرباز پياده ساليانى براى حاكم ساليان پيغام فرستاد اگر تسليم شود او را اسير نخواهد كرد و آزاد خواهد بود.
امير يعقوب گفت من اگر كشته شوم پادشاه ايران، مرا مورد مواخذه قرار نخواهد داد كه چرا نتوانستم ساليان را حفظ كنم. اما اگر تسليم شوم و زنده بمانم هرگز نخواهم توانست كه نزد پادشاه ايران سربلند كنم.
نبولسون باز پيغام فرستاد كه اين جنگ براى شما يك خون‌ريزى بدون فايده است. چون اكنون در محاصره هستيد و سربازان شما نخواهند توانست محاصره را از بين ببرند و همه كشته خواهند شد.
حاكم ساليان گفت من دستور تسليم را صادر نمى‌كنم و باز جنگ درگرفت. نيروى نبولسون نسبت به قشون چريك امير يعقوب خيلى قوى بود و سربازان تعليم يافته داشت و آنها مى‌دانستند چگونه بجنگند تا اينكه قشون كوچك حاكم ساليان را به دسته‌هاى چند نفرى تقسيم نمايند.
بارى امير يعقوب تسليم نشد و حتى بعد از اين كه تير خورد تسليم نگرديد تا اين كه يك تير ديگر به او اصابت كرد و تير دوم او را انداخت و ديگر نتوانست برخيزد.
بعد از اين كه حاكم ساليان افتاد و برنخاست بازمانده سربازانش سست شدند و تسليم گرديدند و وقتى جنگ خاتمه يافت و امير يعقوب مجروح را از زمين بلند كردند تا اين كه به شهر ببرند ميدان جنگ مستور از اجساد مقتولين يا مجروحينى شده بود كه نمى‌توانستند از جا برخيزند.
بازماندگان قشون ساليان براى مداواى مجروحين و دفن اجساد، از زارعين كمك خواستند و آنها به راه افتادند و مجروحين را به خانه‌هايشان رسانيدند و مقتولين را دفن كردند و به اين ترتيب نبولسون توانست كه ساليان را اشغال نمايد.
شايد جنگ ساليان از جنگ‌هاى فراموش نشدنى شرق باشد زيرا ديده نشده كه يك قشون كه تمام سربازان آن تازه كار وتعليم نيافته هستند بتوانند جلوى يك ارتش قوى و تعليم يافته را بگيرد آن هم با توجه به اين كه شماره‌ى‌سربازان قشون تازه كار نسبت به ارتش تعليم يافته خيلى كم بوده است و مردم ساليان در آن دو روز نشان دادند كه مردانى دلير و سرسخت هستند و حاكم ساليان دو روز بعد از جنگ، بر اثر دو جراحت سخت زندگى را بدرود گفت.
ادامه دارد...
 
 
يكى ديگر از بلا‌د ايران در منطقه شمالى » شكى « بود كه كرسى ولا‌يتى به همين نام محسوب مى‌شد.
»شكى« در نزديكى جبال شرقى قفقازيه قرار داشت و بين شكى و درياى خزر غير از كوه نبود و از آن جبال نهرهاى متعدد در منطقه شكى جريان داشت.
سكنه شكى مسلمان و مسيحى بودند و مسيحيان از كليساى »اش ميازدين« پيروى مى‌كردند يعنى كليساى ارمنستان.
جيمزموريه نويسنده انگليسى‌اش ميازدين واقع در شمال رود ارس را »روم ارمنى« مى‌خواند و آنجا مقر اسقف بزرگ ارمنى بود.
سكنه مسلمان شكى زارع و صنعتگر بودند، اما صنعتگر به مفهوم قديم كه زرگرى مى‌كردند و ظروف نقره مى‌ساختند، و ظروف مسين هم در شكى از طرف مسلمين ساخته مى‌شد و آن قدر در ساختن ظروف مسين مهارت داشتند كه وقتى آن را سفيد مى‌كردند ظرافت و زيبائى ظرف مسين، فرقى با يك ظرف نقره نداشت.
مسلمين شكى داراى مذهبى شيعه بودند و تعصب داشتند و مانند مردم شهر شوشى يا شوشه در ماه محرم كه ماه عزادارى شيعيان است كفن سفيد مى‌پوشيدند و سر را با شمشير مجروح مى‌كردند و شماع و به قول خودشان علمدار به راه مى‌انداختند و آنها كسانى بودند كه دهها خنجر و نيزه در بدنشان فرو رفته بود و منظره‌اى تأثر‌آور و هم وحشت انگيز داشت.
حاكم ولا‌يت شكى، نيز مثل حاكم »ساليان« از حكام محلى بود، و آن حكام پسر بعد از پدر حكومت مى‌كردند و سلا‌طين ايران حكومت آنها را به رسميت مى‌شناختند.
حاكم شكى به اسم »سليم خان« خوانده مى‌شد و او در آغاز به افسران تزارى روى خوش نشان داد و اين طور آشكار كرد كه ميل دارد قشون تزار را در شكى بپذيرد. ولى بعد از اين كه دريافت افسران تزارى نه فقط حكام محلى را مورد تحقير قرار مى‌دهند و آنها را چون نوكران خود مى‌دانند بلكه مى‌خواهند درآمد محلى را هم تحت نظارت داشته باشند، نظريه‌اش تغيير كرد.
اين حكام محلى در امور داخلى استقلا‌ل داشتند و سلا‌طين ايران در امور داخلى ولا‌يات آنها دخالت نمى‌نمودند.
قبل از اين كه معاهده گلستان بين فتحعلى شاه و تزار روسيه منعقد شود، افسران تزارى كه حاكم محلى مى‌شدند قسمتى از درآمد ولا‌يتى را از هر كس كه حاكم بود اخذ مى‌كردند و بعد از اين كه »پاسكويچ« معروف با عنوان »نايب السلطنه قفقازيه« فرمانفرماى تمامى‌ولا‌ياتى شد كه ارتش تزار از فتحعليشاه گرفته بود، تمام درآمد ولا‌يات مزبور را ضبط كرد و فقط حقوقى به حكام شهرها مى‌داد و آنها نمى‌توانستند درآمد ولا‌يت را وصول نمايند.
سليم خان شكى هم مثل امير يعقوب حاكم ساليان نمى‌توانست تحمل كند كه افسران تزارى، او را مورد تحقير قرار بدهند و قسمتى از درآمد شكى را از او مطالبه نمايند.
اين بود كه سليم خان شكى نامه‌اى به عباس ميرزا نوشت و گفت من در گذشته به ارتش تزارى ابراز دوستى مى‌كردم و امروز از آنچه كرده‌ام پشيمان هستم ولى نمى‌توانم از ورود ارتش تزارى به شكى ممانعت كنم مگر اين كه شما به من كمك كنيد و اگر كمك شما برسد، ارتش تزار نخواهد توانست شكى را اشغال نمايد.
سليم خان شكى در نامه‌اش نوشت كه وى از لحاظ افراد درمضيقه نيست اما از لحاظ پول و اسلحه و مهمات در مضيقه است و توپ ندارد و اگر عباس ميرزا براى او پول و اسلحه و مهمات و توپ بفرستد وى مى‌تواند عده‌اى زياد از مردان محلى را كه همه دلير و مورد اعتماد هستند بسيج نمايد.
حاكم شكى پيش بينى كرد كه ممكن است عباس ميرزا تصور كند كه منظور سليم خان از خواستن پول، اخاذى است و لذا نوشت براى اين كه بدانيد پولى كه شما براى من مى‌فرستيد به مصرف بسيج افراد براى جنگ مى‌رسد يك ناظر از طرف خود تعيين كنيد كه به اين جا بيايد و هزينه‌ها را مورد نظارت قرار بدهد تا محقق گردد كه من پول را به مصرف شخصى نمى‌رسانم بلكه به افراد مى‌دهم تا اين كه براى جنگ آماده شوند و اگر پولى به آنها داده نشود، نمى‌توانند كه براى جنگ به راه بيفتند زيرا نمى‌توانند زن و فرزندان خود را بدون وسيله معاش رها كنند و عازم ميدان جنگ گردند.
نقطه ضعف نيروى جنگى عباس ميرزا كمى پول بود و او نمى‌توانست آن طور كه بايد، پول فراهم نمايد تا اينكه به مصرف جنگ برساند. گرچه جنگ‌هاى گذشته، خرج جنگ‌هاى امروزى را نداشت معهذا نسبت به آن دوره هزينه جنگ زياد بود و به خصوص پرداخت مستمرى به سربازان علا‌وه بر جيره غذا و لباس و عليق اسب، گران تمام مى‌شد و ارتش ايران سرباز نظام وظيفه نداشت.
عباس ميرزا مجبور بود علا‌وه بر جيره غذا و لباس و عليق، حقوق هم به سربازان خود بپردازد. هر چند هفته يك بار براى دريافت پول به پدرش فتحعليشاه مراجعه مى‌كرد و هر بار جواب منفى مى‌شنيد. طورى عباس ميرزا در مضيقه بى‌پولى قرار گرفته بود كه به فكر افتاد نوعى اسكناس چاپ كند. هنوز عباس ميرزا چاپخانه‌اى را كه از اروپا مى‌خواست وارد كند، وارد نكرده بود تا اين كه بتواند در آن چاپخانه اسكناس چاپ كند و لذا به فكر افتاد كه »شهروا« منتشر نمايد.
به اين ترتيب كه روى قطعاتى از چرم كه به زودى فرسوده نمى‌شود و از بين نمى‌رود، مهربزنند و مهرها طورى فشار داشته باشد كه در چرم برآمدگى به وجود بيايد و هر قطعه چرم مطابق مهرى كه روى آن زده شده، چون پول رواج داشته باشد.
عباس ميرزا فرج الله خان شاهسون را كه افسرى بود دلير با 800 سوار به كمك سليم خان فرستاد و به او گفت چون اكنون در دو طرف رود »كور« نيروى دشمن نيست او مى‌تواند بعد ازاين كه برود »كور« رسيد بر سرعت راه‌پيمائى بيفرايد و زودتر به حكمران شكى برسد و در جنگ با دشمن پشتيبان وى باشد.
فرج الله خان شاهسون بر طبق گفته عباس ميرزا تصور مى‌كرد كه مى‌تواند در طول ساحل غربى رودخانه كوروش به طرف شمال برود و بى‌انقطاع راه طى كند و زودتر به شكى برسد.
در آنجا آبادى وجود نداشت كه فرج الله خان شاهسون از سكنه محلى راجع به نزديك‌ترين راه براى رسيدن به شكى كسب اطلا‌ع كند و خود او از وضع طبيعى رودخانه كوروش در منطقه شكى اطلا‌ع نداشت و به گمان اين كه اگر در طول ساحل رودخانه به طرف شمال برود از قشون تزارى جلو خواهد افتاد فرمان حركت را صادر كرد و تا آنجا كه سربازان مى‌توانستند با سرعت راه پيمودند و هنگام ظهر به يك آبادى بالنسبه بزرگ رسيدند كه به اسم »رازك« خوانده مى‌شد.
در آنجا مردم آبادى به او گفتند كه شما از شكى خيلى دور شده‌ايد چون خط سير رودخانه كوروش طورى است كه وقتى از اين جاى به سوى جنوب مى‌رويد، به شكى نزديك مى‌شويد و اگر در طول رودخانه همچنان به طرف شمال برويد به كلى از شكل دور خواهيد شد و نزديكترين و بهترين راه براى رفتن به شكى اين است كه به همانجا كه صبح در آنجا بوديد برگرديد و از گدار عبور كنيد و آنگاه راه شمال را پيش بگيريد.
فرج الله خان شاهسون گفت مگر در اينجا نمى‌توان از رودخانه گذشت.
سكنه محلى گفتند در اين جا گذشتن از رودخانه آسان است اما بعد از اين كه از آب گذشتيد نمى‌توانيد مستقيم به شكى برويد و سپس با انگشت كوهى را كه در طرف مشرق روخانه بود اما با آن خيلى فاصله داشت به فرج الله خان نشان دادند و اظهار كردند آن كوه بين شما و شكى، حائل است و شما نمى‌توانيد از آن كوه بگذريد زيرا راه عبور در اين قسمت ندارد و بايد به طرف جنوب برويد تا اينكه بتوانيد كوه را دور بزنيد و وارد راه شكى بشويد.
فرج الله خان شاهسون به فكر افتاد كه از رودخانه عبور كند و خود را به سوى ديگر برساند و آنگاه راه جنوب را پيش بگيرد اما متوجه شد كه از قشون تزارى عقب خواهد افتاد و موقعى به آن قشون خواهد رسيد كه شكى ساقط شده است.
از مردم محلى پرسيد كه چطور مى‌شود كه در اين كوه، راهى براى عبور نباشد و آيا ازاين كوه رودخانه جارى نيست.
به او گفتند كه براى عبور از آن كوه راه هست اما راهى نيست كه اسب عبور كند و سواران تو نمى‌توانند از آنجاعبور نمايند.
فرج الله خان شاهسون گفت آيا نمى‌توان اين كوه را از طرف شمال دور زد؟
مردم گفتند نگاه كن و امتداد كوه را در طرف شمال از نظر بگذران و ببين چقدر بايد بروى تا اينكه بتوانى از طرف شمال كوه را دور بزنى.
فرج الله خان شاهسون، متوجه شد كه اگر از طرف شمال برود تا اينكه كوه را دور بزند. دير خواهد شد و او نخواهد توانست به موقع به شكى برسد. اين بود كه تصميم گرفت اسبها را در رازك بگذارد و سربازان خود را پياده از كوه بگذراند و قبل از اينكه قشون تزارى به شكى برسد خود را به آنجا برساند. چند نفر از سربازان خود را براى نگاهدارى اسب‌ها در رازك انتخاب كرد و به آنها گفت كه شما در اين جا از اسب‌ها مواظبت كنيد و به آنها عليق برسانيد تا خبرى از من به شما برسد. بعد دو نفر از سكنه رازك را براى راهنمائى اجير نمود و گفت به راه بيفتيم.
عبور از رودخانه مشكل نبود و فرج الله خان توانست كه سربازان خود را با استفاده از چند قايق و زورق كه در رازاك وجود داشت از رودخانه بگذراند.
وقتى راهنمايان آمدند فرج الله خان مشاهده كرد كه آنها چوب‌هاى بلند دردست دارند و به سوى كوه به راه افتادند و راهنمايان كنار نهرى را كه از كوه خارج مى‌شد گرفتند و سربازان را وارد دره كردند كه كنار آن، يك راه سنگلا‌خ طبيعى به سوى بالا‌ مى‌رفت و بعد از اينكه قدرى بيشتر رفتند از دره‌اى كه نهر در آن جارى بود جدا شدند و وارد دره‌اى ديگر گرديدند كه خشك بود.
در آنجا دو راهنما سربازان را متوقف كردند وبه آنها گفتند اگر مى‌توانيد با چهار چشم جلوى پاى خود و چپ و راست را از نظر بگذرانيد براى اينكه اين جا افعى خيلى زياد است.
فرج الله خان شاهسون حيرت كرد و گفت مگر اين جا سردسير نيست و چگونه افعى در سردسير زندگى مى‌كند؟
راهنمايان گفتند اين جا در فصل زمستان سردسير است و در اين فصل به طورى كه گرما را حس مى‌كند گرمسير مى‌باشد و افعى‌ها در اين موقع از سوراخ‌هاى خود خارج مى‌شوند و بدترين موقع براى عبور از اين جا در اين فصل صبح است و عصر، چون افعى‌ها صبح و عصر از سوراخها خارج مى‌شوند و در موقع ظهر به مناسبت گرماى هوا در سوراخ‌هاى خود هستند و شب هم به مناسبت سرما از سوراخ خارج نمى‌شوند.
راهى كه راهنمايان وارد آن شده بودند راه هموار نبود بلكه سنگلا‌خ طبيعى كوه به شمار مى‌آمد و از كنار بعضى از سنگ‌ها علف روئيده بود و راهنمايان مى‌گفتند كه سربازان نبايد پاى خود را روى علف‌ها بگذارند زيرا ممكن است كه زير علف افعى خوابيده باشد.
گاهى راهنمايان توقف مى‌كردند و چوبهاى بلند را كه در دست داشتند به چپ و راست مى‌زدند و دانسته مى‌شد كه افعى‌ها كر هستند و صداى چوب را وقتى به سنگ مى‌خورد نمى‌شنوند اما ضربت چوب را روى سنگ و علف، )اگر زير سنگ يا علف باشند( احساس مى‌كنند و از خواب بيدار مى‌شوند و مى‌گريزند.
فرج الله خان كه از وفور افعى در آن منطقه حيرت مى‌كرد از راهنمايان پرسيد چرا در آنجا آن قدر افعى وجود دارد؟
راهنمايان گفتند خداوند براى هر جانور آفتى به وجود آورده كه آن را از بين مى‌برد و نمى‌گذارد كه آن جانور زياد شود. اما افعى آفت ندارد و جانورى نيست كه افعى را از بين ببرد و به همين جهت زياد مى‌شود و اگر افعى از سرما و گرماى شديد بيم نداشت، آن قدر زياد مى‌شد كه دنيا را مى‌گرفت.
فرج الله خان كه مى‌ديد از كنار سنگ‌ها علف روئيده، از راهنمايان پرسيد آيا چوپان‌هاى شما در اينجا گوسفند نمى‌چرانند؟
راهنمايان گفتند در اين فصل هيچ چوپانى جرئت نمى‌كند كه گوسفندهاى خود را اينجا بياورد نه از بيم آنكه افعى گوسفند را بزند بلكه از ترس اينكه خود او گزيده شود و چوپان مى‌داند كه افعى گوسفند را نمى‌زند. براى اينكه افعى مى‌فهمد كه گوسفند براى او خطر ندارد و با اينكه دائم پوزه گوسفند بر زمين است و افعى به سهولت مى‌تواند آن حيوان را نيش بزند، آزارى به گوسفند نمى‌رساند. ولى پاى چوپان را نيش مى‌زند و به همين جهت چوپان‌هاى ما، قسمت پائين كفش خود را از عقب و دو طرف با تخته‌هاى آهن مى‌پوشانند تا اينكه دوچار نيش افعى نشوند معهذا باز نيش مى‌خورند و مى‌ميرند زيرا افعى، برمى‌خيزد، و بالا‌ى قوزك پاى چوپان را نيش مى‌زند.
هر چند گام كه مى‌رفتند، راهنمايان به چپ و راست چوب مى‌زدند و افعى‌ها را وادار به گريز مى‌كردند و با اينكه سربازان فرج الله خان مردانى ترسو نبودند از آن خزندگان كوتاه و خطرناك مى‌ترسيدند و خيلى با احتياط حركت مى‌كردند.
راه به قدرى سخت و ناهموار بود كه جز حيوانات كوهى و انسان كسى نمى‌توانست از آنجا بگذرد و فرج الله خان شاهسون مى‌فهميد كه محال بود بتواند حتى يكى از اسبهاى خود را از آنجا عبور بدهد.
وقتى كه آفتاب پائين رفت نسيمى وزيدن گرفت و راهنمايان به سربازان گفتند نگاه كنيد و آنها ديدند كه در طرف راست و چپ افعى‌ها از زيرسنگ‌ها و علف‌ها خارج گرديده رفتند و راهنمايان گفتند اين جانوران فهميدند كه هوا خنك شده، عنقريب سرد خواهد شد و به طرف سوراخ‌هاى خود مى‌روند كه دچار سرما نشوند.
هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه در كوه هوا نيمه تاريك شد زيرا ارتفاعات، مانع از اين بود كه نور آفتاب عصر به درون دره‌ها بتابد.
فرج الله خان و سربازانش ديدند كه وضع كوه تغيير كرد و درخت نمايان شد و راهنمايان گفتند كه از اينجا به بعد ديگر افعى وجود ندارد.
فرج الله خان پرسيد مگر اينجا داراى چه وضع مى‌باشد كه افعى در اينجا وجود ندارد؟
راهنمايان گفتند آيا بوى هوا را استنشاق نمى‌كنيد؟
فرج الله خان گفت تصديق مى‌كنم كه هواداراى بوى مخصوص است.
راهنمايان گفتند بوئى كه از هوا استنشاق مى‌شود بوى اين درخت‌ها است و افعى از اين بو، نفرت دارد و اين جا نمى‌آيد و از اين جا تا وقتى كه از كوه خارج شويم، افعى وجود ندارد و شما مى‌توانيد بدون ترس راه پيمائى كنيد.
درخت‌هائى كه در كوه ديده مى‌شد نوعى از درخت غار به اسم غار كوهى بود و سربازان كه آسوده خاطر شدند چون ديگر احتياط نمى‌كردند سريع‌تر راه مى‌پيمودند و راهنمايان، قبل از اين كه هوا تاريك شود سربازان را به چشمه‌اى رسانيدند و گفتند كه ما بايد شب در اين جا بمانيم و بامداد از اين جا خواهيم رفت.
فرج الله خان قبل از اينكه از رازك حركت كند مى‌دانست كه او و سربازانش بايد يك شب در كوه بخوابند و روز بعد از كوه خارج خواهند گرديد.
وى خيلى ميل داشت كه آن شب از استراحت صرف نظر كند و راه طى نمايد تا اين كه بتواند همان شب از كوه خارج شود.
اما راه سخت بود و هنگام روز عبور از آن به مناسبت وجود پرتگاه‌ها و سنگلا‌خ بودن راه اشكال داشت و يك بى‌احتياطى سبب هلا‌كت مى‌شد تا چه رسد به شب كه درآن كوه چشم، جائى را نمى‌ديد و در پنجاه قدم اول ممكن بود سربازان پرت شوند يا روى سنگ، به زمين بخورند و ناقص شوند.
اين بود كه فرج الله خان موافقت كرد كه آن شب، در آنجا بمانند و سربازان آتش افروختند و يغلا‌وى‌هاى خود را آب كردند و كنار آتش نهادند و بعد از اين كه آب به جوش آمد، در آن، دوغينه‌انداختند و با نان خوردند.
غذاى فرج الله خان شاهسون فرقى با غذاى سربازانش نداشت و بعد از صرف غذا، همه خوابيدند و با اين كه هواى كوهستان در شب سرد شد چون خسته بودند احساس برودت را نكردند مگر نزديك صبح كه سرما همه را از خواب بيدار كرد و آتش افروختند و آنهائى كه مى‌خواستند نماز بخوانند نماز خواندند و عباس ميرزا خود نماز مى‌خواند وى سربازانش را مجبور نمى‌كرد كه نماز بخوانند و هر كس مختار بود كه نماز بخواند يا نخواند.
سربازان براى اين كه خود را گرم كنند آتش افروختند و راهنمايان به مناسبت اين كه هنوز هوا روشن نشده بود، حركت را جائز ندانستند و بعد از اين كه هوا روشن شد، گفتند به راه بيفتيم.
بزودى معلوم شد راهى كه آن روز پيش گرفته‌اند از راه روز گذشته خطرناكتر است. روز قبل راه، بيشتر از لحاظ اينكه سنگلا‌خ بود و خزندگان گزنده را راه بودند خطر داشت. گاهى سنگ‌ها آن چنان صيقلى بود كه سربازان هر قدر احتياط مى‌كردند، روى سنگ مى‌لغزيدند و بر زمين مى‌خوردند. در راه گذشته پرتگاه بود اما نه خيلى خطرناك. در صورتى كه روز دوم فرج الله خان و سربازانش، بايستى از كنار پرتگاههائى عبور نمايند كه در آنجا فقط به‌اندازه يك پاى آدمى، جا وجود داشت و كوچكترين فراموشى و بى‌احتياطى سبب مى‌شد كه عابر به دره پرت شود و يك صد متر پائين‌تر استخوان‌هايش متلا‌شى گردد.
آن راه را هيچ مهندس و جاده‌ساز به وجود نياورده بود بلكه گوسفندها و بزهاى كوهى در طول ميليون‌ها سال و شايد زيادتر به وجود آوردند و آنقدر از كنار كوه رفتند تا اين كه يك نوع كور راه در آنجا به وجود آمد و وسيله‌اى شد كه مسافرين پياده از آن بگذرند و از يك طرف كوه خود را به طرف ديگر برسانند.
راهنمايان به سربازان گفتند كه نظر به دره نيندازيد چون اگر چشمشان خيره شود ممكن است پرت شوند بلكه فقط چشم به مقابل پاى خود بدوزند و پا را محكم بر زمين بگذارند و آگاه باشند كه نبايد پا را لب دره گذاشت چون ممكن است كه وزن بدن، آنها را به دره پرت كند.
فرج الله خان كه در بلندى قدرى دوچارخيرگى چشم مى‌شد خيلى ناراحت بود و آرزو مى‌كرد كه هر چه زودتر آن كوه، كه از كنار آن پرتگاه لرزه‌آور مى‌گذشت، به انتها برسد و راهى عريض‌تر نمايان گردد.
تا مدتى فرج الله خان و سربازانش در طول پرتگاه بالا‌ مى‌رفتند تا اينكه به مرتفع‌ترين نقطه كوه رسيدند و آنجا راهنمايان گفتند توقف كنيد و قدرى استراحت نمائيد و سربازان توقف كردند و راهنمايان گفتند تا اينجا، ما سر بالا‌ آمديم ولى از اين جا، سر پائين مى‌رويم و در اين راه، سرپائين رفتن خطرناكتر از سر بالا‌ رفتن است. چون هنگامى‌كه ما سر بالا‌ مى‌رويم، دره ما را به طرف خود نمى‌كشد ليكن موقعى كه سر پائين مى‌رويم دره، ما را به طرف خود جلب مى‌كند و بايد آهسته و سنگين قدم برداريم كه پرت نشويم و يك دست شما كه به طرف كوه است بايد آزاد باشد تا اين كه بتوانيد با دست، سنگ‌هاى كوه را بگيريد و پرت نشويد. آنگاه پائين رفتن سربازان از كوه شروع شد، و راهنمايان مثل تمام راهنمايان كوهستان از پرت شدن نمى‌ترسيدند و با اطمينان قدم برمى‌داشتند.
اما فرج الله خان و سربازانش مى‌ترسيدند و هر گام كه برمى‌داشتند فكر مى‌كردند كه پرت خواهند شد، تا مدت دو ساعت، تمام كسانى كه از آن راه مى‌رفتند، در هر لحظه مرگ را مقابل ديدگان خود مى‌ديدند اما چون همه از فرط بيم خيلى احتياط مى‌كردند و با دست سنگ‌هاى كوه را مى‌گرفتند كسى پرت نشد و بعد از دو ساعت راه پيمائى كور راهى كه از كنار پرتگاه مى‌گذشت قدرى عريض گرديد و خطر پرت شدن كاهش يافت و در انتهاى سرازيرى راه به قدرى عريض شد كه دو نفر مى‌توانستند كنار هم راه بروند و در آن موقع صداى عبور آب به گوش فرج الله خان و سربازانش رسيد و تا آن موقع به مناسبت ارتفاع كور راه نسبت به قعر دره، صداى عبور آب را كه از دره مى‌گذشت نمى‌شنيدند.
در آنجا فرج الله خان گفت من تصور نمى‌كنم كه هفت خوان رستم دشوارتر از راهى كه ما از آن عبور كرده‌ايم باشد، فرج الله خان به اختصار، شرح عبور رستم پهلوان ايرانى را از هفت مرحله دشوار و خطرناك به طورى كه در شاهنامه فردوسى گفته شده براى راهنمايان و دوستان خود نقل كرد و راهنمايان گفتند كه دشواريهاى راه‌پيمائى شما تمام شد و از اين به بعد، راه، هموار و بدون خطر است.
گر چه باز هم راه، سنگلا‌خ بود اما نسبت به راهى كه سربازان در عقب گذاشتند يك شاهراه به شمار مى‌آمد.
فرج الله خان از راهنمايان پرسيد آيا شما بعد از اين كه ما را به شكى رسانيديد از همين راه خطرناك به رازك برمى‌گرديد.
آنها گفتند نه، چون در موقع مراجعت ديگر كسى به ما براى عبور از اين كوه حق الزحمه نمى‌دهد و ما از جلگه خود را به رازك مى‌رسانيم و گر چه راهمان دور مى‌شود اما در عوض مطمئن‌تر است.
ظهر آن روز همان طور كه راهنمايان وعده داده بودند فرج الله خان شاهسون و سربازانش از كوه گذشتند و وارد جلگه شدند.
در آنجا راهنمايان طرف مشرق را به فرج الله خان نشان دادند و گفتند شكى آنجاست و ما از شما خداحافظى مى‌كنيم و از اين طرف )سمت جنوب را نشان دادند( مى‌رويم و وقتى كوه تمام شد به رودخانه نزديك مى‌شويم و از آن عبور مى‌كنيم و خود را به رازك مى‌رسانيم. فرج الله خان گفت مگر شما با ما به شكى نمى‌آييد؟ راهنمايان گفتند شما احتياجى به ما نداريد و از اين جا تا شكى راه هموار است. فرج الله خان گفت ما در اينجا نابلد هستيم و نمى‌دانيم كه از كجا بايد به شكى رفت، و گر چه از اين جا، زمين هموار جلوه مى‌كند اما من به تجربه مى‌دانم كه اين همواى زمين ظاهرى است و ديگر اين كه شما مى‌دانيد كه ما به جائى مى‌رويم كه ممكن است قشون تزارى در آنجا باشد.
ما نمى‌دانيم از اين جا تا شكى در كجا كمين گاه وجود دارد و سربازان تزارى مى‌توانند در آنجا كمين ما را بكشند و ما را به دام بيندازند و اگر شما با من باشيد ما دچار كمين گاه سربازان تزارى نمى‌شويم و قبل از اين كه به جاهائى برسيم كه احتمال دارد كمين گاه باشد شما ما را آگاه مى‌كنيد و مى‌گوئيد كه آنجا تپه است يا اين كه زمين فرو رفتگى دارد و غيره.
چون فرج الله خان شاهسون اصرار كرد، راهنمايان كه مى‌خواستند به رازك مراجعت كنند موافقت نمودند كه نيروى فرج الله خان را تا شكى راهنمائى نمايند مشروط بر اين كه اگر جنگى بين نيروى فرج الله خان و سربازان تزارى در گرفت آنها در جنگ شركت ننمايند براى اين كه نه سلا‌ح دارند و نه مصلحت آنها اجازه مى‌دهد كه در جنگ شركت كنند.
فرج الله خان شرط راهنمايان را پذيرفت و چون مى‌خواست كه آنها را به شكى ببرد گفت كه حق الزحمه‌اى بيشتر به آنها خواهد پرداخت.
راهنمايان گفته بودند كه بعد از اين كه از كوه خارج شدند تا شكى بيش از پنج فرسنگ راه نيست.
ولى معلوم شد كه فرسنگ‌هاى آن راه طولا‌نى‌تر از فرسنگ‌هاى معمولى است.
اما راه سخت نبود و زمين، سبز به نظر مى‌رسيد و گاهى در راه سربازان نهر نمايان مى‌شد.
يك وقت فرج الله خان شاهسون متوجه شد كه آفتاب در پشت همان كوه كه از آن خارج شده بود قرار گرفت و به راهنمايان گفت راه‌پيمائى شب را به صلا‌ح نمى‌دانم چون ممكن است دچار سربازان تزارى بشويم و آيا در اين دشت، مكانى را مى‌شناسيد كه بتوانيم شب در آنجا به سر ببريم و صبح خود را به شكى برسانيم؟
راهنمايان گفتند دراين طرف شكى فقط يكى آبادى هست به اسم »يولده« كه در دو فرسنگى شكى واقع شده است و آبادى ديگر وجود ندارد و اگر قدرى از شب را راه‌پيمائى كنيم به آن آبادى خواهيم رسيد.
فرج الله خان گفت من در اينجا هنگام شب راه‌پيمائى نمى‌كنم و آيا در راه مانهر ديگر هست يا نه؟
راهنمايان گفتند ما از اين جا به بعد نهر نديده‌ايم.
فرج الله خان شاهسون گفت پس برگرديم چون ما احتياج به آب داريم و نمى‌توانيم در جائيكه آب نيست اتراق كنيم.
راهنمايان فهميدند كه فرج الله خان درست مى‌گويد و نمى‌توان در دشت بى‌آب توقف كرد و شب را گذرانيد سربازان مراجعت كردند و خود را به آخرين نهرى كه از آن گذشته بودند رسانيدند و در آن موقع آفتاب، غروب كرد و شب آغاز شد.
آن بيابان چون سبز بود، بوته‌هاى خشك داشت زيرا در دشت‌هائيكه سبز است، پيوسته علف‌ها و بوته‌هاى خشك از آخرين پائيز باقى مى‌ماند و سربازان فرج الله خان كه احتياج به آتش داشتند علف‌ها و بوته‌هاى خشك را كندند و كنار نهر آتش افروختند.
بيش از پنجاه خرمن آتش به وجود آمد و سربازان يغلا‌وى‌هاى خود را كه پر از آب كرده بودند كنار آتش نهادند كه بجوشد و بتوانند غذائى فراهم نمايند.
آن شب هم مثل شب قبل، وقت سربازان هنگام صرف غذا به خوشى گذشت و بهترين ساعات شبانه روز عده‌اى كه با هم راه پيمائى و سفر مى‌نمايند، خواه سرباز باشند يا افراد عادى ساعتى است كه هنگام شب، بعد از رسيدن به منزل كنار آتش مى‌نشينند تا اينكه غذا صرف كنند و آن موقع خستگى راه‌پيمائى روز فراموش مى‌شود.
بعد از اينكه غذا خورده شد سربازان خوابيدند و هوا برخلا‌ف شب قبل مطبوع بود و برودت سربازان را ناراحت نمى‌كرد و لذا نيم ساعت بعد از اينكه سربازان آماده خواب شدند حتى يكى از آنها بيدار نبود و سواران هم كه دغدغه اسب خود را نداشتند درخوابى سنگين فرو رفتند.
فقط فرج الله خان با اينكه مثل ديگران پياده راه پيمائى كرده بود نمى‌توانست بخوابد و انديشه فردا مانع ازآن بود كه خواب به چشمش برود و تمام سرداران جنگى هنگاميكه پيش‌بينى مى‌كنند كه روز بعد، روز جنگ است نمى‌توانند آن شب را بخوابند و در ميدان جنگ، خواب بر سرداران كل، و افسرانيكه نگهبان هستند حرام مى‌شود.
اضطراب فرج الله خان شاهسونى ناشى از اين بود كه فكر مى‌كرد شايد شكى از طرف نيروى تزارى اشغال شده باشد و او با همه جد و جهد نتواند به سليم خان كمك كند و اگر شكى از طرف نيروى تزارى اشغال شده باشد تكليف او چيست؟
آيا بايد با نيروى تزارى بجنگد يا اينكه از راهيكه آمده است مراجعت كند؟
فرج الله خان فكر مراجعت از راهى را كه آمده بود از خاطر بيرون كرد زيرا ميدانست كه او ديگر نمى‌تواند از آن راه كوهستانى وحشت انگيز عبور كند و اگر عبور نمايد به دره پرت خواهد شد.
اما جنگ با نيروى تزارى هم براى فرج الله خان امكان نداشت مگر اينكه نيروئى كه شكى را اشغال كرده )اگراشغال نموده( بى‌قوت باشد و فرج الله خان نمى‌توانست با يك نيروى قوى بجنگد.
از اردوگاه صدائى بر نمى‌خاست و فرج الله خان گاهى كه چشم مى‌گشود و آسمان را مى‌نگريست مى‌ديد كه شهاب ثاقب از يك طرف آسمان به سوى ديگر مى‌رود و مى‌دانست كه در بعضى از شب‌ها شماره شهاب ثاقب درآسمان از شب‌هاى ديگر بيشتر است و او هم مانند ساير شرقى‌ها عقيده داشت شهاب ثاقب عبارت است از تيرهائيكه از طرف فرشتگان به سوى شياطين پرتاب مى‌شود و هنگام شب شياطين، به گمان اينكه فرشتگان خوابيده‌اند مى‌خواهند به آسمان بروند و خود را به جائيكه قبل از رانده شدن از درگاه خداوند آنجا بودند برسانند.
اما فرشتگان برخلا‌ف تصور شياطين هنگام شب به خواب نمى‌روند و درعوض روزها كه خطر رفتن شياطين به آسمان وجود ندارد استراحت مى‌نمايند و هنگام شب همين كه يك شيطان مى‌خواهد به آسمان برود با شهاب ثاقب كه تير آسمانى است بر سينه‌اش مى‌زنند و او را به زمين مى‌اندازند و شيطان هنگامى‌كه كه از درگاه خداوند رانده شد يك نفر بود اما بعد بر اثر تكثير نسل، داراى فرزندان زياد شد و فرزندان شيطان، در موقع شب مى‌كوشند خود را به آسمان برسانند اما همواره ناكام مى‌شوند و فرشتگان نمى‌گذارند كه آنها راه به آسمان پيدا كنند.
در حالى كه فرج الله خان مرتبه‌اى ديگر چشم‌ها را بست كه به خواب برود چون روى يك پهلو خوابيده بود از زمين صدائى شنيد و گوش را تيز كرد و متوجه شدكه صداى سم عده‌اى از اسب‌ها مى‌باشد.
حواس خود را جمع كرد كه بفهمد صداى سم اسب از كدام طرف امتداد مى‌يابد و متوجه شد كه اسب‌ها ازطرف مشرق مى‌آيند.
اردوگاه سربازان فرج الله خان در آن شب بى‌حفاظ بود چون وى پيش‌بينى نمى‌كرد كه آن شب، در آن دشت خطرى برايش به وجود بيايد و اردوگاه او حتى نگهبان نداشت تا چه رسد به اينكه مستحكم باشد.
فرج الله خان پشيمان شد كه چرا در آن شب، ارودگاه خود را محكم نكرد كه اگر مورد حمله قرار گرفت بتواند از خود دفاع كند.
بعد خود را اميدواركرد كه صداى سم اسب‌ها صداى سم اسب‌هاى يك كاروان باشد و گوش را به زمين چسبانيد تا اينكه تشخيص بدهد صداى سم اسب‌ها از يك كاروان هست يا نه؟
اما بزودى فهميد كه آن صدا، از سم اسب‌هاى كاروان نيست.
چون اسبهاى كاروان، در يك قطار، مثل دانه‌هاى تسبيح، در قفاى هم حركت مى‌كنند و زمين از صداى سم اسبهاى كاروان پر نمى‌شود. اما سواران يك قشون چهار به چهار، و در جاده‌هاى عريض هشت به هشت، و پشت سر هم حركت مى‌نمايند و زمين از صداى سم اسبها پر مى‌شود و صدائيكه به گوش فرج الله خان مى‌رسيد صداى عده‌اى از سواران ارتش بود بدون اينكه از دور صداى شيهه اسب به گوش برسد وفرج الله خان دانست علت اينكه صداى شيهه اسب به گوش نمى‌رسد دو چيز است اول اينكه اسبها درحال راه پيمائى دسته جمعى هستند و اسب در آن حال شيهه نمى‌كشد مگر اينكه سواران عنان اسبها را بكشند و توقف كنند وعلت ديگر شيهه نكشيدن اسبها اين است كه در نزديكى خود وجود اسب بيگانه را احساس نمى‌نمايند و هر گاه در اردوگاه فرج الله خان اسب بود، اسبهائيكه از مشرق مى‌آمدند، وجود اسب بيگانه را احساس مى‌كردند و اگر سوارانشان عنان اسب‌ها را مى‌كشيدند، شيهه بعضى از آن اسبها برمى‌خاست.
فرج الله خان از صداى سم اسبها كه بر زمين كوبيده مى‌شد فهميد آنها كه مى‌آيند نه سواران ايرانى هستند نه افراد كاروان بلكه سواران تزارى مى‌باشند زيرا صداى سم اسبها، يك انعكاس مجوف )توخالى( بوجود مى‌آورد زيرا وسط سم‌هاى سواران تزارى خالى بود در صورتى كه وسط سم اسبهاى سواران ايرانى را نعل مى‌پوشانيد.
بعد فرج الله خان به فكر افتاد كه چرا سواران تزارى از آنجا عبور مى‌كنند. چون راهى كه سواران تزارى پيش گرفته بودند به كوه منتهى مى‌شد آن هم كوهى كه پياده يا احتمال خطر مرگ از آن عبور مى‌كرد و محال بود كه سوار بتواند از آن عبور كند.
در آن نزديكى جاده‌اى ديگر به سوى شمال يا جنوب وجود نداشت كه فرج الله خان فكر كند كه سواران تزارى از اين جهت آن راه را انتخاب كرده‌اند كه خود را به آن جاده برسانند و از آنجا به شمال يا جنوب بروند لذا به حكم عقل ترديد وجود نداشت كه سواران تزارى، براى او آن راه را انتخاب كرده‌اند.
اين افكار كه گفتيم در ظرف چند ثانيه در ذهن فرج الله خان به وجود آمد و هر كس مى‌داند كه وقتى آدمى‌با يك واقعه غير منتظره مواجه مى‌شود در ظرف چند ثانيه، افكار زياد به مخيله‌اش خطور مى‌نمايد. فرج الله خان كه نگهبان نداشت فرياد زد و سربازان از فريادش از خواب بيدار شدند و فرج الله خان گفت فورى آماده جنگ شويد براى اينكه سواران تزارى مى‌آيند.
سربازها تا آنجا كه مى‌توانستند با سرعت آنچه داشتند جمع‌آورى كردند و بستند. تمام تفنگ‌ها پر و براى تيراندازى آماده بود و فرج الله خان سربازان خود را در دو صف قرارداد و گفت كه صف دوم تفنگ‌ها را پر كنند و به صف اول بدهند و به سربازان توصيه كرد كه تيراندازى ننمايند مگر وقتى كه مورد حمله قرار بگيرند.
ديگر اينكه اظهار كرد آمدن سواران تزارى به اين جا بعيد است چون آنها نمى‌دانستند كه ما از كوه عبور مى‌كنيم و خود را به اينجا مى‌رسانيم و شايد براى ما نيامده‌اند و رهگذر هستند و از اين جا عبور خواهند كرد و ما نبايد خودمان را به آنها نشان بدهيم و آتشهاى ما هم خاموش شده و آنها نمى‌توانند از روى آتش ما را پيدا كنند و مواظب باشيد كه سرفه نكنيد تا اينكه سرفه شما توجه سواران را به سوى ما جلب كند و هر كس احساس سرفه كرد انگشت شست را داخل دهان بكند و روى سقف دهان نزديك حلق بگذارد و احساس سرفه از بين خواهد رفت و اگر دچار عطسه شديد دهان را محكم ببنديد تا اينكه صداى عطسه از داخل دهان و بينى خارج نشود و لوله تفنگ و سرنيزه را زير لباس پنهان كنيد كه در تاريكى برق نزند و به چشم سواران تزارى نرسد.
سربازان فرج الله خان به دستور او عمل كردند و بعد از ده دقيقه صداى سم اسب سواران تزارى قوت گرفت.
وقتى سواران نزديك شدند سربازان فرج الله خان، نفس‌ها را هم در سينه‌ها حبس كرده بودند تا سواران صداى نفس كشيدن آنها را نشنوند.
فرج الله خان، كه مانند سربازان خود بر زمين خوابيده بود به دقت سواران تزارى را مى‌نگريست و مى‌ديد كه سواران جوخه به جوخه از مقابل آنها مى‌گذرند ومثل اين است كه توجهى به آنان ندارند.
سواران تا آخرين جوخه از مقابل پيادگان فرج الله خان كه آماده براى جنگ بودند گذشتند و صداى سم اسبهاى آنها ضعيف و آنگاه خاموش شد.
فرج الله خان از زمين برخاست و سربازانش نيز از زمين برخاستند و فرج الله خان گفت شما مى‌دانيد راهى كه سواران رفتند به جائى منتهى نمى‌شود مگر به كوه و معقول نيست كه اين همه سوار در اين موقع شب، بخواهد خود را به كوه برساند و راهنمايان ما مى‌گويند كه در اين جاده جاده‌اى نيست كه فكر كنيم سواران تزارى مى‌خواهند خود را به آن جاده برسانند و من فكر مى‌كنم كه اين‌ها براى ما آمده‌اند و چون ما را نديدند از اين جا گذشتند و شايد براى پيدا كردن ما تا كوه بروند و بعد از اين كه ما را نيافتند مراجعت خواهند كرد ولى تا آن موقع روز دميده است و ما نخواهيم توانست خود را پنهان كنيم.
آنگاه از دو راهنما پرسيد آيا در اين حدود جائى هست كه ما هنگام روز بتوانيم خود را در آنجا پنهان كنيم.
راهنمايان گفتند در طرف جنوب گودال‌هاى متعدد هست كه مى‌توان در آن پنهان شد. ولى اين‌ها كه از اين جا گذشتند اگر يقين داشته باشند كه شما اين جا هستيد جستجو خواهند كرد و در هر حال اجازه بدهيد كه ما برويم چون ما اهل جنگ نيستيم.
فرج الله خان گفت به شما وعده دادم كه در جنگ شركت نخواهيد كرد و راهنمايان گفتند به فرض اين كه ما در جنگ شركت نكنيم وقتى جنگ شروع شد ما را هدف گلوله قرار مى‌دهند، يااين كه اسير مى‌كنند و مى‌برند.
فرج الله خان گفت شما اينك در معرض خطر جنگ نيستيد و هر وقت كه جنگ شروع شد من به شما اجازه مى‌دهم كه برويد ولى در اين موقع شما نبايد ما را رها كنيد چون ما در اين جا نابلد هستيم و شما بايد با ما باشيد و ما را در اين جا پنهان كنيد يعنى مكانى را نشان بدهيد كه در آن خود را پنهان كنيم چون من فكر مى‌كنم كه در اين حدود دره فراوان است و ما مى‌توانيم خود را در يكى از آن دره‌ها پنهان كنيم تا اين كه دشمن ما را پيدا نكند.
راهنمايان گفتند اين جا دره، مانند دره‌اى كه در كوه بود و ما از آن گذشتيم وجود ندارد اما بين تپه‌ها فرو رفتگى‌هائى هست كه مى‌توان در آن پنهان شد.
فرج الله خان گفت ما را به طرف يكى از آن دره‌ها ببريد كه بعد از طلوع آفتاب سواران ما را نبينند. و بعد فرج الله خان خطاب به سربازان خود گفت: با خود آب برداريد زيرا آنجا كه ما مى‌رويم نبايد آب داشته باشد و اين را بدانيد بعد از اين كه روز طلوع كرد ما در آنجا آماده براى جنگ خواهيم بود چون بعيد نيست كه سوارانى كه از مقابل ما گذشتند و رفتند درصدد جستجو برآيند تا اين كه بدانند ما چه شده‌ايم و اگر ما را ديدند خواهيم جنگيد و من عقيده دارم كه شجاعت با حزم و احتياط منافات ندارد و اگر يك مرد دلير درصدد حفظ جان خود برآيد نبايد دليل بر ترس او تلقى شود. و ما تا آنجا كه امكان داشته باشد خود را پنهان خواهيم كرد ولى وقتى خصم ما را كشف نمود خواهيم جنگيد ولى من هنوز نفهميده‌ام كه سربازان تزارى چگونه فهميدند كه ما اين جا هستيم.
فرج الله خان شاهسون نفهميد سربازان تزارى چگونه دانستند كه سربازان وى از كوه گذشته‌اند ولى ما مى‌دانيم كه عصر آن روز، هنگامى‌كه سربازان فرج الله خان از كوه گذشتند چند نفر از افسران تزارى كه با سربازان خود در قريه )يولده( بودند با دوربين يك چشم، سربازان فرج الله خان را ديدند و شب بعد از اين كه آتش‌هاى اردوگاه فرج الله خان افروخته شد، يقين حاصل كردند كه همان‌ها هستند كه هنگام روز آنان را با دوربين ديده بودند و لذا درصدد برآمدند آنها را دستگير و خلع سلا‌ح كنند اما تاريكى شب، و احتياط سربازان فرج الله خان مانع از اين گرديد كه آنها بتوانند سربازان پياده را پيدا كنند.
راهنمايان وقتى دانستند كه فرج الله خان آنها را رها نمى‌كند، ناگزير موافقت كردند كه سربازان او را به جائى ببرند كه هنگام روز، ديده نشوند و سربازان را به راه پيمائى واداشتند و بعد از طى تقريباً نيم فرسنگ، به جائى رسيدند كه دو رشته تپه قرار گرفته بود و وسط تپه‌ها يك فرورفتگى طولا‌نى و عريض وجود داشت و راهنمايان گفتند شما مى‌توانيد در اين جا خود را پنهان كنيد كه بعد از اين كه روز طلوع كرد، كسى شما را نخواهد ديد چون اين تپه‌ها طورى قرار گرفته كه از همه طرف شما را پنهان مى‌كند.
فرج الله خان به سربازان خود گفت بخوابيد كه اگر فردا مجبور شديم بجنگيم شما خسته نباشيد و آنگاه چند سرباز را براى نگاهبانى روى تپه‌ها انتخاب كرد و گفت مواظب باشيد و اگر ديديد سوارها نزديك مى‌شوند خبر بدهيد و هنگام روز، روى تپه‌ها به رو بخوابيد و تفنگ خود را طورى قرار بدهيد كه در آفتاب برق نزند.
همه خوابيدند و فرج الله خان هم به خواب رفت زيرا احساس نوعى آسودگى خاطر مى‌كرد و مى‌انديشيد كه تكليف او روشن شده است.
بامداد همه از خواب بيدار شدند و نگهبانان تپه‌ها را تعويض كردند وخود فرج الله خان هم بر تپه‌ها صعود كرد و اطراف را از نظر گذرانيد اما چيزى كه توليد تشويش بكند وجود نداشت.
بعد از ساعتى نگهبان تپه‌اى واقع در شمال به طرف فرج الله خان رو كرد و بانگ زد سواران نمايان شدند و بعد از چند دقيقه ديگر گفت به نظر مى‌رسد كه سواران به طرف ما مى‌آيند.
فرج الله خان به نگهبانان كه بالا‌ى تپه‌ها بودند گفت خوب خود را پنهان كنيد و اگر ديديد كه سواران از كنار تپه‌ها مى‌گذرند چيزى نگوئيد زيرا تا آنجا كه ممكن باشد ما بايد از جنگ با آنها پرهيز كنيم چون ما از آنها ضعيف‌تر هستيم و فقط هنگامى‌خواهيم جنگيد كه چاره‌اى غير از پيكار نداشته باشيم.
نگهبانان بالا‌ى تپه‌ها روى شكم و سينه قرار گرفته تفنگ را كنار خود قرار دادند تا اين كه بر اثر تابش آفتاب برق نزند و توجه سواران جلب ننمايد.
فرج الله خان گفت همين كه سواران آمدند به نوبه تيراندازى كنيد تا اين كه تفنگ‌هاى شما در هيچ موقع به كلى خالى نباشد و بكوشيد كه سواران را هدف قرار بدهيد نه اسب‌ها را و اگر سواران را هدف قرار بدهيد دو فايده نصيب ما مى‌شود يكى اينكه خطر دشمن را رفع مى‌كنيم دوم اينكه اسب‌ها را به غنيمت مى‌بريم.
اما مردى كه بر سواران فرماندهى مى‌كرد به‌اندازه فرج الله خان هوش و تجربه داشت و قبل از اينكه سواران وارد دره گردند دستور داد كه پياده شوند و به چند نفر از سواران گفت كه اسب‌ها را نگاه دارند و آنگاه عده‌اى از سربازان با احتياط وارد دره شدند وعده‌اى ديگر تپه‌ها را دور زدند كه آنها را محاصره نمايند.
منظور آنها از محاصره تپه‌ها اين بود كه نگذارند سربازان فرج الله خان عقب نشينى نمايند.
همينكه سربازان وارد دره شدند جنگ آغاز گرديد.
سربازان فرج الله خان شاهسون بودند و شاهسون‌ها مثل ساير طوائيف ايران خود تيراندازى مى‌كردند و براى باروت و سرب قائل به ارزش بودند و اگر تير آنها خطا مى‌كرد، مثل اين بود كه متحمل ضررى بزرگ شده‌اند.
سرب و باروت در گذشته خيلى گران نبود اما بيش از امروز ارزش داشت و سلحشوران سرب و باروت را مثل جان خود عزيز مى‌داشتند براى اين كه مى‌دانستند كه حفظ جان آنها در جنگ وابسته است به سرب و باروت و آن را هدر نمى‌دادند.
سربازان دولتى براى سرب و باروت خيلى قائل به ارزش نبودند اما سربازان عشاير ايران سرب و باروت را ثروتى مى‌دانستند كه نبايستى هدر داد و هر گلوله بايستى به هدف اصابت نمايد.
سربازانى كه وارد دره شدند بعد از اين كه دريافتند با تيراندازانى دقيق‌ سر و كار دارند، درصدد برآمدند كه خود را پنهان كنند و فرمانده آنها كه يك سروان بود امر كرد سربازانى كه در دره هستند تيراندازى نمايند.
بزودى صداى تير از بالا‌ى تپه شنيده شد و آن صداى تير نگهبانان شاهسون بود كه به سوى مهاجمين شليك مى‌كردند.
دو راهنما كه از قريه رازك آمده بوند بعد ازاين كه جنگ آغاز شد شروع به ناله كردند و به فرج الله خان گفتند اگر ما را آزاد مى‌گذاشتى ما رفته بوديم و دچار خطر نمى‌شديم ولى اينك كه جنگ درگرفته در اينجا كشته خواهيم شد و خبر مرگ ما را براى زن و فرزندانمان خواهند برد.
فرج الله خان گفت گريه نكنيد و شما اكنون هم مى‌توانيد برويد.
راهنمايان گفتند چگونه مى‌توانيم برويم.
فرج الله خان گفت با شما كسى كارى ندارد و اگر دو دست خود را بلند كنيد و به راه بيفتيد مى‌فهمند كه قصد جنگ نداريد و بگوئيد كه اهل »رازك« هستيد و فقط راهنما بوده‌ايد و اينك مى‌خواهيد به آبادى خود برويد و به شما راه خواهند دارد.
راهنمايان دو دست را بلندكردند و سربازان تزارى كه ديدند آنها دست‌ها را بلند كرده‌اند تصور نمودند كه سربازان فرج الله خان قصد تسليم دارند و آن دو را براى مذاكره جهت تسليم فرستاده‌اند.
راهنمايان بدون اشكال به سربازان تزارى رسيدند و قبل از اين كه آنها چيزى بگويند فرمانده سربازان كه زبان محلى را مى‌دانست پرسيد آيا آمده‌ايد كه تسليم شويد؟
آنها گفتند ما راهنما هستيم و اكنون مى‌خواهيم كه به آبادى خود برويم.
سروانى كه فرمانده سربازان بود با اين كه از وضع راهنمايان و صحبت آنها و مسلح نبودنشان فهميد كه آنها سرباز نيستند اجازه نداد كه بروند و از آنها راجع به شماره سربازان فرج الله خان و ساز و برگ جنگى آنها و اين كه از كجا آمده‌اند و به كجا مى‌خواهند بروند تحقيق كرد و وقتى از راهنمايان شنيد كه فرج الله خان و سربازانش از كوه گذشته‌اند تا اين كه بتوانند خود را به شكى برسانند حيرت نمود چون او هم اطلا‌ع حاصل كرده بود كه كوه مزبور قابل عبور نيست و در يك منطقه از آن كوه از فراوانى افعى نمى‌توان لحظه‌اى در نقطه‌اى نشست و استراحت كرد.
فرمانده تزارى به راهنمايان گفت من قصد آزار شما را ندارم و بعد از خاتمه جنگ آزادتان مى‌كنم كه برويد ولى چون ممكن است جاسوس باشيد تا پايان جنگ شما را نگاه مى‌دارم.
راهنمايان التماس كردند كه آنها را آزاد كنند ولى بزودى دريافتند كه التماس آنها بدون اثر است و ناگزير سكوت كردند و در گوشه‌اى نشستند و دو سرباز هم نگهبان آنها شدند كه نگريزند.
آزاد كردن راهنمايان از طرف فرج الله خان از يك نظر خبط بود زيرا افسر تزارى راهنمايان را مورد تحقيق قرار داد و متوجه شدكه شماره سربازان فرج الله خان قليل است و ذخيره آذوقه ندارند و ساز و برگ جنگى آنها هم خوب نيست.
از آن به بعد بين نيروى تزارى و نيروى فرج الله خان جنگ درگرفت و سربازان تزارى اسب‌ها را به دست عده‌اى از همقطاران خود دادند و پياده وارد دره شدند و با روحيه قوى درصدد برآمدند از تپه‌هاى موجود در آن منطقه كوهستانى بالا‌ بروند چون مى‌دانستند كه به طور حتم بر سربازان فرج الله خان غلبه خواهند كرد.
تا وقتى كه سربازان تزارى خود را به بالا‌ى تپه‌ها نرسانيده بودند وضع سربازان فرج الله خان، بد نبود اما بعد از اينكه سربازان مزبور به بالا‌ى تپه‌ها رسيدند وضع سربازانى كه در دره بودند، غير قابل تحمل شد چون ازهمه طرف، بر سرشان تير مى‌باريد و درون دره هم پناهگاه نداشتند كه بتوانند خود را از آسيب گلوله‌ها حفظ نمايند.
موارد انتقاد هر جنگ بعد از خاتمه جنگ معلوم مى‌شود و پس از اينكه جنگ خاتمه يافت افسر تزارى به فرج الله خان كه مجروح شده بود گفت شما بايستى در ارتفاعات موضع مى‌گرفتيد نه در دره و آيا پيش‌بينى نمى‌كرديد آنكه به شما حمله مى‌كند ارتفاعات را اشغال خواهد كرد و از آنجا به طرف شما تيراندازى خواهد نمود.
فرج الله خان گفت ما در آغاز نمى‌خواستيم بجنگيم و منظورمان اين بود كه خود را پنهان كنيم و وقتى شما رسيديد موقع اشغال ارتفاعات گذشته بود ولى شما چگونه پى برديد كه ما در اين دره هستيم؟
افسر تزارى گفت پى‌بردن به اين موضوع كارى نداشت زيرا اثر ميخ كفش‌هاى شما، مثل اينكه جاده‌اى بوجود آورده باشد روى زمين باقى بود و ما بعد از اينكه هوا روشن شد اثر ميخ كفشهاى شما را ديديم و چون با يكديگر حركت مى‌كرديد اثر آن مثل يك جاده مستقيم ما را به اينجا هدايت كرد.
فرج الله خان و سربازانش شكست خوردند اما تسليم نشدند و وقتى جنگ به اتمام رسيد در قشون كوچك فرج الله خان يك نفر باقى نماند كه كشته يا مجروح نشده باشد. چون هنوز دو راهنما تحت نظر بودند و نمى‌توانستند بروند فرج الله خان از افسر تزارى خواست كه آن دو را آزاد نمايد كه بروند و راهنمايان با خوشحالى به راه افتادند و رفتند.
بعد فرج الله خان گفت ما همه مجروح هستيم و قدرت دفن كشتگان را نداريم و اين مقتولين كه مسلمان هستند بايد از طرف مسلمين دفن شوند و در دين ما دفن اموات مسلمان از واجبات است و بفرستيد كه به مسلمانهاى يولده اطلا‌ع بدهند كه بيايند و كشتگان را دفن كنند افسر تزارى بى‌درنگ آن درخواست را پذيرفت و چند سوار را فرستاد كه به يولده بروند و به مسلمانها اطلا‌ع بدهند كه بيايند و اموات را دفن كنند طورى شجاعت فرج الله خان و سربازانش در افسر تزارى مؤثر واقع گرديد كه به سواران خود گفت كمك نمايند تا اينكه مجروحين به )يولده( و شكى منتقل شوند.
ديديم كه سليم خان شكى از عباس ميرزا پول و اسلحه مى‌خواست يعنى چيزى كه فرمانده ارتش ايران كمتر مى‌توانست به او بدهد و وقتى نيروى نبولسون نزديك شد سليم خان شكى با بى‌صبرى انتظار دريافت كمك را مى‌كشيد.
هنگامى‌كه نيروى نبولسون آن قدر نزديك شد كه سليم خان شكى دريافت كه ديگر نبايد اميدوار به دريافت كمك باشد با اينكه رابطه‌اش با افسران تزارى تيره شده بود نامه‌اى به نبولسون نوشت و در آن نامه شهر شكى را بلا‌ دفاع اعلا‌م كرد تا اينكه بر اثر تهاجم سربازان تزارى مردم شهر دچار آسيب و خسارت نشوند.
نبولسون در جواب سليم خان شكى از اينكه شهر را بلا‌دفاع اعلا‌م كرده قدردانى نمود و گفت انتظار دارم كه بعد از ورود به شكى شما را ببينم. اما آن نامه به سليم خان نرسيد براى اينكه قبل از رسيدن آن نامه به شكى، سليم خان از آن شهر رفته بود چون او نمى‌خواست تسليم نبولسون شود.
 
 
 
 
 
 
 
 
< بعد   قبل >
   

آخرین اخبار سایت

 
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
 
  Advertisement
 
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE
   
TARHENOONLINE TARHENOONLINE TARHENOONLINE