|
جدال گرسنگان
بايرام اسكندرلي - نخجوان
شاه سه بار دستهايش را به هم كوبيد وگفت:
ـ وزير!
وزير در چشم به هم زدنى پيش روى شاه ظاهر شد؛
ـ بفرماييد ذات عالى ...
ـ من تفريح مىطلبم
ـ الساعه ذات عالى!
عقب عقب بهاندازه ى لازم از شاه دور شد و آهسته اشاره كرد: ـ رقاصهها وارد شوند
رقاصهها مانند پرنده هايى روان بر زمين آمدند. با حركتهاى جذاب و نگاههاى عشوه بار خواستند شاه را سر حال بياورند. تغييرى در چهره ى شاه ظاهر نشد، بر عكس پيشانى اش پر از چين شد:
ـ از پيش چشمم دور شويد!
رقاصهها مانند دسته گنجشكى كه در معرض حمله ى عقاب قرار گيرند، در يك لحظه ناپديد شدند.
ـ وزير! تفريحى ديگر ...
شاه اين حرفها را با خشم ادا كرد.
ـ الساعه، قبله ى عالم!
و با احتياط اشاره كرد: تلخك وارد شود.
تلخك با قيافه اى عجيب، دستمالى سرخ بر سر، زنگوله بر گردن، در يك دست كشكول و كتابى ضخيم با جلد سياه، پيراهن و تنبانى گشاده در بر، با چارق و پاتابه، مانند خرگوشى پران وارد شد و تعظيم كرد:
ـ شاه من! من خرم يا الاغ؟
لبهاى شاه تكان نخورد. خشمگينتر شد:
ـ گم شو، احمق!
تلخك همانگونه كه خرگوشوار وارد شده بود. پران پران از ميان گريخت.
ـ وزير!
وزير پيش پاى شاه زانو زد.
ـ بفرماييد ذات عالى
ـ وزير! اين تفريح نيز نشاط آور نبود!
ـ الساعه ذات عالى
وزير برگشت و آهسته گفت: گلادياتورها وارد شوند.
ـ گلادياتورها در حضور شاه سرخم كردند. از هم فاصله گرفته و به سوى هم حمله بردند، نيزه هايشان را به سپرهاى هم كوفتند و بر اثر ضربههاى سنگين دوباره به عقب پرت شدند.
ـ گم شويد. از تماشاى جارى شدن خون كثيف تان خسته شدهام. تفريح ... تفريحى مىخواهم كه آن را نديده باشم. وزير!
گويى وزير نيز همين را مىخواست با شادمانى عظيمى تعظيم كرد:
ـ ذات عالى، الساعه تفريحى كه مطابق ميل شماست، اجرا خواهد شد. »اى، آن گرسنهها را به اينجا بياوريد.«
با دست به خدمتكاران اشاره كرد.
گروهى گرسنه، در محاصره ى نگهبانان وارد قصر شدند و با چشمهاى حريص به اطراف نگريستند.
وزير به نگهبانان گفت:
ـ براى آنها تكه اى نان بياندازيد!
تكه اى نان به سوى آنها پرت شد. گرسنهها با هياهو و در حالى كه از سر و كول هم بالا مىرفتند. به سوى تكه نان هجوم بردند. يكى از آنها به چابكى گربه نان را ربود و خورد.
شاه با علاقه اى غريب اين منظره را نظاره مىكرد. ناگهان به وجد آمد و يكى از كيسههاى زر را از زير تشكچه برداشت و به طرف وزير انداخت:
ـ آفرين وزير! در عمر خويش چنين منظرهاى نديده بودم اين بازى را ادامه دهيد.
|