|
غزنويان و سلجوقيان و نسلكشي شيعيان
رسول جعفريان
غزنويان بر ضدّ تشيّع
هر مقدار كه تشيع با روي كار آمدن آل بويه در مركز ايران و نيز عراق توسعه يافت، پيروزي غزنويها در شرق، بر تسنّن كهن اين ديار افزود. ظهور سلطان محمود غزنوي، همراه با سختگيري القادربالله (خلافت تا 422) و احياي اصول حنبليگري توسط وي در بغداد، سدي استوار در برابر رشد تشيع بود. سلطان محمود و پدرش پيروزيهاي نخست خود را در جريان جنگ با كفّار در شرق و نواحي هندوستان به دست آوردند. زمينة تربيتي آنها تسنني بود كه بر دولت ساماني حاكم بود. انشعاب غزنويها از اين دولت در شرايطي بود كه گرايشات اسماعيلي در ميان دولتمردان ساماني پديد آمد و سبب شد تا غزنويها درست برعكس آن موضعگيري كنند. آنها با تشيّع، در هر شكل و صورتي به مبارزه برخاستند.1 شبانكارهاي نوشته است: محمود غزنوي، اگر بشنيدي كه در اقصاي مغرب بدديني يا بدمذهبي [شيعه] هست، چندان سعي كردي تا او را بگرفتندي ... و در عهد او زيادت از پنجاه هزار بددين و زنديق را بردار كردندي.2
عناد سلطان محمود غزنوي با شيعه در بسياري از اقدامات او روشن است. او هنگامي كه در سال 420 هجري به ري حمله كرد، كتابخانة عظيمي را به آتش كشيد؛ چرا كه كتب باطنيان در آن فراوان بود. اين كتابخانه، يكي از بزرگترين كتابخانهها در اين عصر بوده كه بنا به گفتة ياقوت، فهرست كتب موجود در آن، دهها مجلّد بود. هنگامي كه سلطان محمود بدين شهر آمد، بدو گفته شدكه اين كتابها، كتب روافض و اهل بدعت است. سلطان نيز هر چه كتاب در علم كلام بود، بيرون آورد و آتش زد.3 چنان كه مجمل التواريخ نوشته: « پنجاه خروار دفتر روافض و باطنيان و فلاسفه از سراهاي ايشان بيرون آورد... و بفرمود سوختن».4 در اين دوره، مهمترين اتهام براي بدنام كردن اشخاص به هر دليل، اتهام قرمطيگري بود. اين يكي از سوژههايي بود كه سلطان غزنوي با كمك آن اموال مردمان را ميگرفت و يا دشمنان خود را به قتل ميرساند. يكبار در نيشابور شنيد كه مردي صاحب اموال فراوان است. دستور داد تا او را حاضر كردند. وقتي آمد به او گفت: « بَلَغنا أنّك قرمطّي»، به ما خبر رسيده كه تو قرمطي هستي! آن مرد انكار كرد و گفت: من مال فراواني دارم. آنها را از من بگير و اين نسبت را از من بردار! محمود نيز پس از گرفتن مال چيزي نوشت و صحّت اعتقاد آن مرد را تضمين كرد.5 اتّهام قرمطي و يا وابستگي به فاطميهاي مصر، بهانهاي بود كه بسياري از امراي وابسته به عبّاسيان و حتي خود خليفه عباسي براي كوبيدن و از صحنه بيرون كردن افراد از آن استفاده ميكردند.6 گذشت كه در قرن سوم، خلافت بغداد يعقوب صفاري را باطنيگري متهم كرده بود.7 از اين برخوردها چنين به دست ميآيد كه اين وسيلهاي تبليغاتي در دست عباسيان در برخورد با دشمنانشان بوده است. ابناثير در سيرة محمود غزنوي مينويسد كه شبي علي (ع) را در خواب ديد كه به او ميگفت: الي متي هذا؟ او احساس كرد كه (نسبت به سيرة او بدبين است). پس از آن دستور داد تا عمارت مشهد رضا (ع) را تجديد كنند. گفته شده كه پدرش سبكتكين عمارت حرم امام رضا « عليهالسلام» را تخريب كرده بود. به هر روي محمود آن را تجديد كرد و اهل طوس را كه زوّار قبر عليّبنموسي (ع) را اذيّت و آزار ميكردند از اين كار منع كرد.8 اين نشان ميدهد كه در اواخر سيرة او در برخورد با تشيع اندكي تغيير يافته است. با اين حال بايد سياست اصولي او را طي اين سالها مقابله با نفوذ شيعيان اعم از اسماعيلي و غير آن دانست. وي دربارة آمدنش به عراق عجم به يكي از عمال خود مينويسد:
« به عراق [عجم] آمدن نه مقصود ولايت گرفتن عراق بود كه من، پيوسته در هندوستان به غزا كردن مشغول بودم. وليكن از بس نوشتههاي مسلمانان كه متواتر به من همي رسيدكه ديلميان در عراق فساد و ظلم و بدعت آشكار كردهاند... و ياران رسولالله را عليهالسلام آشكار لعنت كنند و ... پادشاه كه او را مجدالّدوله ميخوانند، بدان قناعت كرده است كه او را شهنشاه خوانند. و نُه زن دارد، همه با نكاح و باز رعيّت بهرحالي در شهرها و نواحي مذهب زنادقه و بواطنه آشكار ميكنند. و خدا و رسول را ناسزا ميگويند. و نفي صانع برملا ميگويند. و نماز و روزه و حجّ و زكات را منكرند. نه مقطعان، ايشان را از اين گفتن كفريّات زجر ميكنند. و نه ايشان مقطعان را توانند گفت كه شما چرا صحابة رسول را (ع) جفا ميگوييد! و اين ظلم و فساد ميكنيد. و ... و چون اين حال مرا به درستي معلوم گشت، اين مهم را بر غزات هند اختيار كردم. و رو به عراق آوردم. و لشكر ترك را كه همه مسلمانان پاكيزهاند و حنفي، بر ديلميان و زنادقه و باطني، گماشتم تا تخم ايشان بگسستم. بعضي به شمشير ايشان كشته شدند. و بعضي گرفتار بند و زندان گشتند. و بعضي در جهان آواره شدند. و شغل و عمل و همه خواجگان و متصرّفان خراسان را فرمودم كه ايشان، يا حنفي يا شافعي پاكيزه باشند. اين هر دو طايفه، دشمن رافضي و خارجي و باطني باشند. و موافق تركاند. و نگذاشتند يك دبير عراقي، قلم بر كاغذ نهد. از آنچه دانستند كه دبيران عراق، بيشتر از ايشان باشند. و كار بر تركان شوريده دارند و ...».9
از روشنترين نكات در اين نامه كه احتمالاً دست تعصّب خواجه در نگارش اين نامه و نيز گزارشات نادرست مسلمانان به محمود در شكل دادن آن دخيل بوده، انعكاس درگيريهاي ترك و ديلم است كه در قالب شيعه و سنّي، مطرح ميشده است. اين درگيري، سالها بود كه در دورة آلبويه، ادامه داشت به طوري كه و در بغداد، بصره، اواز و غيره درگيري بين ترك و ديلم، امري عادي شده بود. درعين حال اين امر، نشانة آن است كه دشمنان شيعه در بدبين كردن نظر سلطان محمود نسبت به شيعه، چقدر مؤثر بودهاند تا جايي كه دروغهاي به اين بزرگي را به آنها نسبت ميدهد. سراسر نامه، نشانة تلاش سلطان در كوبيدن شيعه و رافضيان و باطنيان است كه خودش ميگويد: با كشتن فرزندان آنها، آنان را از بين برده است. تا اينكه بالاخره « تا به اندك روزگار، بدين تدبير عراق را از بدمذهبان (شيعيان) صافي كردم». او در عين حال، اين را وظيفهاي ميداند كه خدا بر عهدة او نهاده بوده است.10 منظور او از اين حركت، همان حمله به ري است كه در آن به قول مورخاني چون ابناثير و ابنخلدون « او، اصحاب باطني مذهبِ مجدالدّوله را كه وقت خود را صرف مطالعه ميكردند به دار آويخت و كتابهاي فلسفي را از بين برد. همچنين معتزله را به خراسان، تبعيد كرد.»11
بنابه گزارش ابنكثير، در سال 420 نامهاي از سلطان محمود به بغداد رسيد به اين مضمون كه: او، گروهي از اهالي ري را كه از باطنيّه و روافض بودهاند، به فجيعترين شكل به قتل رسانده و به دار آويخته است. و اموال رئيس آنها به نام رستمبنعلي ديلمي را حدود هزار هزار دينار بوده، ضبط كرده است.12 با توجه به بخل سلطان غزنوي و تلاش وي در جمعآوري پول و حتي متهّم شدن او به اينكه براي گرفتن پول، مردم را تهمت قرمطي ميزده، اين داستان قابل توجه است. گرديزي نيز نوشته است كه: « خبر آوردند امير محمود را كه در شهر ري و نواحي آن، مردمان باطني مذهب و قرامطه بسيارند. بفرمود تا كساني را كه بدان متهم بودند، حاضر كردند و سنگريز كردند. و بسيار كس از اهل آن مذهب را كشت. و بعضي را ببست. و سوي خراسان فرستاد تا مردند، در قلعها و حبسهاي او بودند.13 بيهقي از قول محمود غزنوي، نقل ميكند كه گفت: « بدين خليفة خِرِف شده ببايد نوشت كه من از بهر عباسيان، انگشت در كردهام در همة جهان قرمطي ميجويم و آنچه يافته آيد و درست گردد بردار ميكشند.»14
با اين حال، اسماعيليان در زمان او نيز دست از دعوت خويش نكشيدند. بنا به گفتة مستوفي « از مصر، مردي از پيش حاكم فاطمي به رسالت سلطان محمود آمد. و در ملك ايران، دعوت بواطنه ظاهر كرد. خلقي بسيار در دعوت او رفتند. كار او، عروجي تمام يافت. سلطان او را حاضر كرد و سياست فرمود. و آتش آن فتنه بآب تدبير فرونشانيد».15
اشاره كرديم كه تلاشهاي محمود غزنوي مصادف با خلافت « القادر بالله » شد كه وي نيز سخت بر ضد فاطميان در تلاش بوده و به هر صورت با معتزله و شيعه مبارزه ميكرد. گفته شده كه اقدامات محمود نيز وظيفهاي بوده است كه القادر بر عهدة وي نهاده است.16 در متني كه عبدالجليل رازي به ردّ آن پرداخته، آمده است كه: « و در عهد سلطان محمود غازي، چه رفت از قتل و صلب و روي علماي رفض سياه بكردن و منبرها بشكستن و از مجلس داشتنشان، منع كردن. و هر وقت جمعي را ميآوردند، دستارها در گردن كرده كه اينها دستها در نماز فرو گذاشته و بر مرده، پنج تكبير كردهاند».17 با توجه به اين سختگيريهاست كه دولت غزنوي در شرق ايران در شدّت سختگيري بر تشيع شهرت مييابد.18 و به عنوان كسي كه پاية تسنّن را بعد از سامانيان در اين منطقه محكم نموده، مطرح ميشود. درحقيقت بايد سختگيري سامانيان و غزنويان را نسبت به مذهب شيعه نوعي رقابت نيز با دولت بويهي كه مدافع تشيع بود دانست.
سلطان محمود اندكي بعد از تسخير ري و ويراني آن و كشتار شيعيان در سال 421 بمرد و مسعود، پسرش به جاي او بر تخت نشست. او قدرت فراواني نداشت و پس از جنگ با سلجوقيان، خراسان را به آنها واگذار كرد. اميران بعدي غزنوي، به غزنه اكتفا كردند. اين دولت، به گفتة مستوفي، 155 سال تنها در غزنه ادامه يافت.
در تمام دورة غزنويها، سادات خراسان از نفوذي چشمگير برخوردار بوده و در هر شهر نقيب خويش را داشتند.19 بيشبهه بايد در اين دوره سادات را يك گروه شيعي به حساب آوريم. از سادات كمتر كسي بود كه به مذهب اسماعيلي بگرود، اما به طور عمده در مذهب زيدي يا امامي بودند. عتبي مينويسد: (سلطان محمود) در حسن تباعت موقفِ خلافت و سيرة امامت و شعار دعوت اهل بيت نبوّت و اظهار كلمة حق در مشايعت خاندان رسالت، تظاهر نمود.20 اين سادات در دورة سامانيان و غزنويان نزد مردم محترم بوده و نفس اين احترام راهي براي نفوذ تشيع در ميان مردم بود. بديعالزّمان همداني در مورد يكي از اين علويان به نام ابوجعفر محمدبن موسي كه از زمرة اعيان دولت ساماني متعصّب سنّي بود ميگويد:
أنا في اعتقادي للتسنّن رافضيٌّ في ولائك
وان اشتغلت للهولاء فلستُ أغفل عن اولئك21
من، گر چه اعتقاد اهل سنّت دارم، در محبّت تو رافضي هستم. البته درعين حال كه به ولايت سرگرمم، از آنها ـ خلفا ـ نيز غافل نيستم!
كم خطرترين گروههاي شيعي، شيعيان امامي بودند كه نه مدعي امامت رسمي در جامعه بودند و نه تشكيلات مخفي براي مبارزه با حكومت داشتند. « باسورث » مدعي است كه دولت غزنوي با اماميان برخوردي از روي تسامح داشته است.22 اين امر ممكن است در خراسان ميبوده، اما در ري، در جريان سرنگون كردن دولت آلبويه با هر نوع انديشه عقلي و شيعي مخالفت شده، پيروان آنها به قتل رسيده و يا آواره شدند.
سلجوقيان و تشيّع
سلجوق نام جدّ طغرلبيك، نخستين سلطان سلجوقي است. طغرل فرزند ميكائيل نامي است كه در دوران حاكميت محمود غزنوي به سال 375 همراه با برادرانش به ماوراءالنهر و بخارا آمدند. موقعيت برجستة آنها در تركستان سبب شد تا سلطان غزنوي به آنها احترام بگذارد؛ اما پس از مدتي ميان آنان اختلاف شده و در زمان سلطان مسعود غزنوي، جنگي بين فرزندان ميكائيل و سپاه مسعود درگرفت كه سلجوقيان پيروز شدند. نخستين سلطان سلجوقي طغرلبيك است كه در سال 429 بر تخت پادشاهي جلوس كرد.23
در قرن پنجم، فعاليّت جناحهاي شيعي امامي و اسماعيلي، بسيار گسترده بود و از آنجا كه در شرق ايران عليه آنها تبليغات زيادي صورت گرفته و به خصوص مردم نسبت به اسماعيليان بدبيني خاصي داشتند، حكومتها سعي كردند از طريق مبارزه با اين گروهها، خود را مُصلح جلوه داده و از جنبة ديني خود را پاكدين نشان دهند. افزون بر آن كه محبوبيّت آنها نزد خلفاي عباسي در گرو مبارزهشان با اين گروههاي شيعي بودكه به هر حال نميتوانستند، حكومت عبّاسيان را بپذيرند. تربيت خانوادههاي ترك نيز در حول و حوش كوبيدن اسماعيليان و شيعيان، توسط سامانيها به خصوص نوح بن منصور و نيز غزنويها بود و اين به طور طبيعي از زاوية نگرش مذهبي در ميان آنها اثر گذاشته بود.
مستوفي در مورد سلجوقيان مينويسد: سلجوقيان، سنّي پاك دين و نيكو اعتقاد بودند.24 باسورث نيز مينويسد: طاهريان، سامانيان و غزنويان، همگي قدرتهايي بودند كه به مذهب سنت اعتقاد راسخ داشتند. تندرويهاي تشيع در غرب ايران و ولايات ساحل جنوبي درياي خزر و سياست توسعهطلبي ديلميان در آن نواحي كه تشيّع را به عنوان چهرة استقلال سياسي خود پذيرفته بودند... حكّام خراسان را برانگيخت تا براي دفاع از مذهب سنّت، در مقابل تشيّع بايستند.25 اين مطلب كه اختلافات بين تركان و ديلميان، موجب اصرار تركها بر تسنّن بوده در كلمات نظامالملك نيز هويداست. او در جايي از قول الب ارسلان نقل ميكند كه به بزرگان گفت: ديلم و اهل عراق اغلب، بدمذهب و بداعتقاد و بددين ( يعني شيعه) باشند. و ميان ترك و ديلم، دشمني و خلاف، امروزينه نيست، بلكه قديم است. و امروز، خداي عزّ و جلّ تركان را از بهر اين عزيز كرده است. و بر ايشان مسلط گردانيده كه تركان، مسلمانان پاكيزهاند و هوا و بدعت نشناسند.26
در مورد طغرل بيك آمده است كه بر عكس جوّ سنّيگري موجود، خود اهل اعتزال بوده است. لذا در مورد انتخاب وزير خود نيز تسامح به خرج داده و ابونصر الكندري معروف عميدالملك را كه به قول قزويني شيعه بوده، به كار وزارت گمارده است.27 اميرابوالفضل عراقي كه نزد طغرل كبير، بسيار مقرّب و محترم بوده باروي شهر ري و باروي قم و مسجد عتيق قم و منارها فرمود. و مشهد و قبّه ستّي فاطمة بنت موسيبنجعفر (ع) او كرد.28 بعدها نيز وقتي طغرل وارد بغداد شد از طرف عامّه يعني سنيان شهر مورد حمله قرار گرفت. در حالي كه مردم محلّه كرخ كه محلي شيعهنشين بود از افراد او حفاظت كردند. سلطان، عدنان پسر سيّدرضي را خواست و از او تشكّر كرد. عدنان در آن موقع، نقيب علويان بود. پس از آن، سلطان سپاهي را مأمور حفاظت از محلة كرخ در مقابل هجوم سنيّان كرد.29 اما به نظر نميرسد كه اين گزارشها به خصوص گفتة قزويني، تشيّعي براي طغرل و يا عميد الملك كندري ثابت كند، زيرا نقل شده است كه طغرل، پس از مدتي دستور داد تا در محلة كرخ نيز جملة « الصلاة خير من النوم» در اذان صبح افزوده شود.30 در مورد ديگري هم با اشاره به عناد عميدالملك نسبت به اشاعره گفته شده است كه او در لعن روافض و اشاعره از طغرل اجازه گرفت و دستور داد تا آنها را بر منابر خراسان لعن كردند.31 ابن عماد حنبلي در مورد او مينويسد: طغرل بيك بر عراق تسلط يافت و رافضه (شيعه) را قلع و قمع كرده شعائر آنها را از بين برد.32
از سلجوقيان، سه تن؛ طغرل بيك، البارسلان و ملكشاه تا اواخر قرن پنجم به عنوان قدرتمندترين حكّام مستقّل كشور اسلامي سلطنت كردند كه تقريباً تمامي منطقه اسلامي را جز مصر و شمال افريقا، زير سلطه داشتند. پس از آنها، سلطان بركيارق و محمدشاه بودند كه زماني را به اختلاف، سپري كردند تا اينكه سلطان سنجر بار ديگر تا اواسط قرن ششم (552)، قدرتي مسلّط داشت.
مفصلترين گزارشها دربارة مسائل مذهبي اين دوره، به ويژه مسائل و مشكلات شيعيان در كتاب نقض تأليف عبدالجليل قزويني رازي آمده است. اين كتاب در حوالي سال 560 تأليف شده و آگاهيهاي آن در دربارة قرن پنجم و نيمة نخست قرن ششم است. در اصل كتابي با نام « فضائحالروافض » در بر شيعه نوشته شده بوده كه عبدالجليل اين اثر را در رد بر وي نگاشت.
گرايش عمدة قزويني در اين اثر، دفاع از شيعه بوده و طبيعي است كه در اين مسير برخوردي تبليغاتي كرده است. در عين حال گزارشات تاريخي دقيقي نيز به دست داده كه منحصر به فرد است. در زمينه برخورد سلجوقيان با تشيع، وي باور ندارد كه دشمني مهمي با تشيع صورت گرفته بلكه در مجموع بر آن است تا نشان دهد سلاجقه مشكل خاصي براي شيعة اماميه به وجود نياورده و با تسامح با آن برخورد كردهاند.
عبدالجليل از فضائح نقل كرده است كه: و به روزگار ملكشاه و سلطان محمد قدسالله روحهما، نگذاشتندي كه اينان (شيعيان) مدرسه و خانقاه بسازند.33 قزويني در ردّ اين سخن، اشاره به مدارس شيعي و سادات ميكند و مينويسد: اگر به تعديد مدارس سادات مشغول شويم در بلاد خراسان و حدود مازندران و شهرهاي شام از حلب تا حران و از بلاد عراق34 چون قم و كاشان و آبه كه مدارس چند است و كي بوده است و اوقاف چند، طومارات كتب خواهد.35 مؤلف پس از آن، تعدادي از مدارس را كه قبلاً وجود داشته و يا در عهد همين سلاطين بنا نهاده شده، ذكر ميكند كه بسيار جالب است.
صاحب فضائح بر اين باور است كه سلجوقيان سختگيري فراوان بر شيعه كردهاند: روزگار سلطان ملكشاه در ري، چه استحفافها رفت بر رافضيان! و همه را منبرها بردند كه ايمان بياري.36
عبدالجليل به اين مطلب پاسخي نداده. همچنين در فضائح آمده است كه: در همان دوران، تعدادي از مناقبيان را زبان ببريدند.37 مناقبيها، كساني بودند كه اشعاري در مدح اهل بيت (ع) در هر كوي و برزن بلند ميخواندند. اين رسم در قرن پنجم و ششم، معمول بوده است؛ درمقابل شيعه، سنيّان نيز فضائل خواناني داشتهاند.38
همچنين در فضائح آمده: « درعهد سلطان ماضي، محمد ملكشاه، اگر اميري، كدخدائي داشتي رافضي، بسي رشوت به دانشمندان سنّي دادي تا ترك را گفتندي او رافضي ( شيعه) نيست. سنّي يا حنفي است». صاحب فضائح از اين نكته تأسف ميخورد كه در زمان او ـ كه احتمالاً اواخر قرن پنجم و اوائل قرن ششم است ـ وضعيت متفاوت شده آن گونه كه: اكنون خدايان همة تركان و حاجب دربان و فرّاش، بيشتر رافضياند و بر مذهب رفض مسأله ميگويند و شادي ميكنند بيبيمي و تقيّهاي!39 بنابر اين بايد دورة حكومت سلجوقي را دو دوره بدانيم. دوره نخست كه در آن به شيعيان سختگيري شده و دورة دوم كه در اين باره با تسامح و مدارا برخورد شده است.
مهمترين وزير دولت سلجوقي كه وزارت ملكشاه را عهدهدار بود، نظام الملك است. او از طرفداران سرسخت تسنّن از نوع شافعي آن بوده و بنيانگذار مدارس نظاميه ـ كه به دفاع از تسنّن و گسترش عقايد اشعري و شافعي تأسيس شده ـ ميباشد. سختگيري او بر فرق شيعه، به ويژه اسماعيليان، شهرت زيادي دارد.40 تلاشهاي گسترده او در كوبيدن باطنيّه و اسماعيليه، و در كنارش شيعه اماميّه، شهرة تاريخ است. كتاب سياستنامة او، مملو از دشنامهائي به شيعه و درهم آميختن فرق مختلفِ آن با يكديگر است. در كتاب فضائح (متن مورد نقد عبدالجليل) به اين سختگيري اشاره شده و وي آن را تا حدّي نقد ميكند. در آنجا آمده: و باز چون عهد كريم ملكشاهي بود، نظام الملك از سرّ عقيدت اينها آگه بود. همه را خوار و مهين داشتي. و در ري، هر كه دعوي دانشمندي از اينها كردي، چون حسكا بابويه، بوطالب بابويه، ابوالمعالي امامتي، حيدر زياتي مكّي، علي عالم، بوتراب دوريستي، خواجه ابوالمعالي نگارگر و جز اينها از رافضيانِ شتّام ، همه را بفرمود تا بر منبرها بردند. سرها برهنه كرده، بيحرمتي و استخفاف ميكردند برايشان، و ميگفتند: شما دشمنان دينيد. و سابقان اسلام [ غاصبان خلافت] را لعنت ميكنيد. و شعارتان، شعار ملحدان (اسماعيليها) است. ايمان بياوريد تا اگر خواستند و اگر نه، ايمان ميآورند و از مقالت رفض، بيزار ميشدند.41
عبدالجليل در اين باره نوشته است: اما جواب آنچه حوالت كرده است به عهد سلطان ملكشاه، حوالتي است به دروغ كه ادراراتي وتسويغاتي (عطايا و بخششها) كه ايشان كردهاند، سادات شيعه را و خطوط و توقيعات ايشان بدان ناطق است. و هنوز دارند و مياستانند. و احترام و توفير و ترفيع سادات و علماي شيعه در آن عهد و دولت معلوم و مصور است.42 پس از آن، عبدالجليل، محبوبيّت علماي مذكور در فضائح را در آن عهد، يادآوري كرده و نشان ميدهد كه بسياري از آنها، نزد خواجه نظام الملك نيز مورد احترام بودهاند. و هر يك از آن بزرگان را از سلاطين و وزراء، عطايا و حرمتي بوده است. و نه قومي بودهاند كه خواجهاي چون نظامالملك، برايشان تطاول كند كه ايشان را عطاياي بسيار داده است و شفقتهاي بي مر نموده.43
اين نكته نبايد مورد غفلت قرار گيرد كه سختگيري، بيشتر در مورد باطنيها و اسماعيليها بوده كه به دنبال كسب قدرت بودهاند و نمايندگي دولت فاطمي مصر را در ايران داشتهاند. در برابر، شيعيان امامي سخت به ظاهر شريعت وفادار بوده و آثار حديثي و فقهي آنها در دسترس همه قرار داشته است. دربارة برخورد سلاجقه با شيعه به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه، آنها مدعي امامت و رهبري در آن شرايط نبودند. عمدة مخالفت همان بود كه به هر روي اينها عقائد اهل سنت را نميپذيرند و مشروعيت خلفاي نخست را قبول ندارند و انتقاداتي به صحابه دارند. در اين شرايط سياستمداران سلجوقي انگيزة خاصي در مبارزه با شيعيان امامي داشتند.
با وجود تفاوت آشكار ميان باطنيان و شيعيان، براي عوام مردم، جدا كردن آنها از يكديگر مشكل بود. هنگامي كه يكي از تركان، دهخدائي را كه از باطنيان بود نزد خود جاي داد، مورد بازخواست الب ارسلان قرار گرفت. وقتي آن باطني را نزد الب ارسلان آوردند، به او گفت: اي مردك! تو باطنيي و ميگوئي خليفة خدا حق نيست! او گفت: اي خداوند! بنده باطني نيست. شيعيام يعني رافضي. سلطان گفت: اي روسپي زن! مذهب روافض، چنان نيكو مذهبي است كه او را سپر مذهب باطني كردهاي! اين، بَدَست و آن از بد، بَتَر.44 [ تأمل در سخنان آلب ارسلان نشان ميدهد كه حكومت ترك سلجوقي تا چه اندازه با شيعه دشمن بوده است و تركهاي عثماني نيز بر همين روش بودهاند و به نسلكشي شيعيان آناتولي پرداختهاند.] به هر روي خود شيعيان نيز براي حفظ خود، ملاحظات كافي را داشتند و نميخواستند تا با سنياني كه حكومت داشتند، خود را درگير كنند. غلبة سياسي و فرهنگي سنيان بر شيعيان بر آنها چنين تحميل كرده بود تا در مواردي در مسجد خويش اين جمله سني را بنويسند كه خيرالناس بعد رسول الله ابوبكر الصّديق!45
از نگاه سنيّان، رافضي، دهليز ملحدي بوده است. عبدالجليل براي اين كه بيارتباطي باطنيان را با اماميان ثابت كند، شرحي از ابتداي كار اسماعيليان آورده و در اين باره به تفصيل سخت گفته است. او به عكس بر اين باور است كه بنيادگذاران مذهب باطني بيشتر از مشبّهه و مجبّره كه فرقههاي اهل حديث سنّي هستند، بودهاند. او در ادامه نوشته كه: و بر همة الموت (قلعة معروف اسماعيليها در شمال قزوين) تجربه كردهاند، يك قمّي و كاشي نبوده است.46 [ اين شهر يعني قم و كاشان به تشيع شهرت داشتهاند.]
دربارة سياستمداران بايد توجه داشت كه مصالح سياسي آنها چه اقتضايي دارد. ملكشاه سلجوقي خاتون سلقم، دختر خود را به اسپهبد علي شيعي ميدهد و بر مجدالملك قمي (در حدّ وزارت) اعتماد ميكند.47 اين مجدالملك، همان كسي است كه: خيرات بسيار فرموده، چون قبر امام حسنبنعلي، زين العابدين، محمدباقر، جعفر صادق (ع) و نيز قبر عبّاس و مشهد موسي كاظم و محمدتقي و مشهد سيّد عبدالعظيم الحسني به شهر ري و بسي از مشاهد سادات علوي و اشراف فاطمي (بنا) فرموده با آلت و عدّت و شمع و اوقاف كه همه دلالت است بر صفاي اعتقاد او.48
نويسندة فضائح، مجدالملك قمي را متهم كرده است كه دستور كشتن شخصي را كه نامش ابوبكر بوده داده و پس از آنكه دريافته كه او رافضي است، آزادش كرده است. عبدالجليل با تكذيب اين مطلب، داستاني نقل ميكند كه مجدالملك به دو نفر، يكي نامش عمر و سنّي مذهب، و ديگري علي و شيعي مذهب، بدهكار بود. او به سنّي، پول نقد داد، اما به شيعي نسيه. ديگران تعجب كردند كه: عجب نيست كه عمر را نقد ميدهد و علي را نسيه؟ مجدالملك گفت: ميدانم، اما تا جهانيان بدانند كه در پادشاهي و معامله، تعصّب روا نباشد. و طرفه نباشد كه من، علي را حرمت دارم و دوست دارم و اين معني از وي پسنديده داشتند.49 از اين برخوردها معلوم ميشود كه هم سلطان و هم امراي او، سنّي يا شيعه در پادشاهي تسامح داشتند و اگر ملكشاه، سختگيري خاصّ بر تشيّع داشته، محرك اصلي او نظامالملك وزير بوده است. با اين حال نميتوان ملكشاه را از مسووليت سركوب شيعيان تبرئه كرد. چرا كه او پادشاه بود.
نظامالملك در مورد الب ارسلان نيز گزارشاتي دارد كه او از اهل عراق و ديلم به عنوان كساني كه بدمذهب و بددين هستند، ياد ميكند و به بزرگان خود ميگويد، مبادا اجازه دهند كه اينان در ميان لشكريان ترك نفوذ كنند: چون اينها، يك يك ميان تركان درآيند، كمتر وقتي در عراق خروج پديدار آيد و يا ديليمان، قصد مملكت كنند، اينها همه در سرّ و علانيت، دست با ايشان يكي كنند و به هلاك تركان بكوشند.50
خواجه در جاي ديگر مينويسد: در روزگار محمود و مسعود و طغرل بيك و الب ارسلان، هيچ گبري، ترسايي و رافضي را زَهرِي آن نبودي كه به صحرا آمدندي و يا پيش ترك شدندي.51
خواجه ادامه ميدهد: اگر كسي در آن روزگار به خدمت تركي آمد، به كدخدايي يا فرّاش يا به ركابداري، از او پرسيدندي كه تو از كدام شهري و ولايتي و چه مذهبي داري. اگر گفتي حنفيام يا شافعيام و از خراسان و ماوراءالنّهرم و يا از شهري كه سنّي باشند، او را قبول كردي. و اگر گفتي شيعيام و از قم و كاشان و آبه وريم، او را نپذيرفتند. گفتي به وي كه ما، ماركُشيم. و نه مار پروريم ... و اگر سلطان طغرل و سلطان آلب ارسلان، هيچگونه بشنيدندي كه اميري يا تركي، رافضيي را به خويشتن راه داده است، با او عتاب كردندي و خشم گرفتندي.52
او ضمن داستاني در زمان آلب ارسلان، نشان ميدهد كه چگونه وقتي يكي از فرستادگان وزير سلجوقيان نزد شمس الملك متّهم شد كه رافضي است، به وزير نوشت كه: اگر (سلطان) هيچگونه بشنود، جلكيان بر بنده رقم رافضي كشيدهاند و پيش خان سمرقند (شمسالملك) چنين رفت، مرا به جان زينهار ندهد. با همه بيگناهي، سيهزار دينار ذرع پدري خرج كرد و بسي التماس و درخواست و تسويغ و ادراري چند بداد تا اين سخن به گوش سلطان نرسيد.53 با توجه به اين مطلب، اهل سنت كمال استفاده را از حكومت تركان بردند و از دولت آنها ابزاري در جهت سركوبي تشيّع كه به تازگي روبه رشد نهاده بود، ساختند، تا جايي كه احاديثي نيز در تمجيد از اتراك ساخته شد. به شرط آنكه مذهب سنّي حنفي را حفظ كنند! راوندي در راحهالصدور نقل ميكند كه روزي ابوحنيفه حلقة كعبه را گرفت و فرياد زد: خداوندا! اگر اجتهاد در دست توست و مذهب من حقّ است، نصرتش كن كه از براي تو خدا، تقدير شرع مصطفي كردند. هاتفي از خانة كعبه آواز داد و گفت: « حقّا قلت، لازال مذهبك مادام السيف فييد الاتراك» حق گفتي. مذهب تو باقي است تا وقتي كه شمشير در دست تركها باشد.54
از آنچه گذشت، چنين به دست ميآيد كه حاكميّت سلجوقي، حامي قطعيِ تسنّن بوده است؛ گرچه كارآئي شيعيان در امور دبيري، عليرغم فشارهاي زياد، نه تنها موجب خاموشي تشيّع نشد، بلكه رشد و گسترش آن را نيز به همراه آورد. وزارت تني چند از شيعيان در حكومتهاي عبّاسيان و سلجوقيان، مانند هبه الله محمد بنعلي، وزير المستظهر، سعدالملك آوجي، وزير محمدبن ملكشاه و شرفالدّين انوشيروان خالد كاشاني، وزير المسترشد و محمود بن ملكشاه، گواه بارزي بر اين مدّعا است.55 در تاريخ ايران كمبريج آمده است كه: به رغم سياست ضدّ شيعي سلجوقيان دراين دوره، مراكز شيعه درايران نيز نظير مناطق ديگر، رونق و شكوفايي داشت.56
بايد افزود كه درمناطقي نيز، اتّهام به رفض، آنقدر خطرناك بود كه زمخشري م 538 به خاطر فرار از چنين اتّهامي، صلوات بر آل رسول الله « صلي الله عليه و آله» را كه شرعا گفتن آن را در نماز لازم ميدانست ترك ميكرد.57
با افول قدرت آل بويه و پس از آن سقوطش كه با ورود سلطان طغرل بيك سلجوقي به بغداد رخ داد و در آن، ملك الرّحيم آخرين سلطان بويهي محبوس گرديد، چنين پيشبيني ميشد كه شيعه نفوذش را از دست بدهد. ابنكثير مينويسد: پس از سقوط ملكالرّحيم، روافض ملزم شدند تا شعار « حيّ علي خير العمل» را در اذان ترك گويند و در اذان صبح، نداي « الصلاة خيرٌ من النوم» سر دهند. شعارهايي هم كه بر درب مساجد شيعه زده شده بود، مانند « محمد و علي، خيرُ البشر و من أبي فقد كفر» از بين برده و شاعران و مدّاحاني از باب البصره (مركز ثقل سنيّان متعصب) به محلة كرخ آمده و قصائدي در مدح صحابه ميخواندند. اين بدان دليل بود كه قدرت روافض تضعيف شده بود؛ زيرا آل بويه در زماني كه قدرت داشتند، آنها را ياري ميدادند؛ اما وقتي دولت آنها سپري گرديد و تركهاي سلجوقي بر سر كار آمدند، اهل سنت محبوب شدند. در اين وقت، رئيس الرؤساي بغداد، حكم كرد تا ابوعبدالله جلاب شيخ روافض را در جلوي دكّانش به قتل رسانده و خانة شيخ طوسي را غارت كردند.58
در واقع بايد گفت، در درازاي حكومت آل بويه كه بيش از يك قرن به طول انجاميد، شيعه توانسته بود شمار فراواني را جذب كند. اين بار كه سلجوقيان به بغداد آمدند، اهل سنت تنها با حمايت آنها توانستند بر شيعيان چيره شوند. مدتي بعد، زماني كه بساسيري در سال 450 بغداد را تسخير كرد، موفق شد به مدت يك سال خطبه به نام حاكم فاطمي مصر بخواند. در زمان او بود كه به تلافي آنچه گذشته بود، اهالي كرخ، محلة باب البصره را مورد هجوم و غارت خود قرار داده و بار ديگر شعار « حي علي خير العمل» را در اذان، آن هم اذان تمامي نمازهاي جمعه و جماعات، اضافه كردند.59
با از بين رفتن بساسيري، باز ديگر شيعه تحت فشار قرار گرفت. پس از آن است كه براي مدت چند سال، درگيري بين شيعه و سنّي در بغداد ( از 51 تا 58) به چشم نميخورد. برخلاف سالهاي قبل از آن كه به طور مكرر، درگيري ميان آنها رواج داشت و هر ساله در محرّم و روز غدير، كشت و كشتار رخ ميداد.
با توجه به شمار شيعيان و سنيان بغداد، اين تنها قدرت حاكم بر شهر بود كه ميتوانست با حمايت يكي از آنها، كفة ترازو را به نفع يكي سنگين كند. زماني كه در سال 483 درگيري ميان سنيّان و شيعيان بغداد رخ داد. اين اعوان خليفه بودند كه به كمك اهل سنّت شتافته و شيعه را خوار كردند. در اين وقت بود كه شيعيان، مجبور شدند تا شعار « خيرالناس بعد رسول الله ابوبكر » را بر درب مساجد خود در محلة كرخ نيز بنويسند.60 آنچه در اين شهر، مدافع تشيع بود، قدرت علويان و مسألة نقابت بود. در همين وقت نقيب علويان مسئوليت حجّ و مظالم را بر عهده داشت.61 در سالهاي پس از هجوم تركان سلجوقي، در برخي سالها درگيريهاي سني و شيعه رخ ميداد. اين نشانگر حضور شيعه در بغداد بود. در سال 465 ميان اهالي بابالصره و محلة كرخ درگيري رخ داد و اهل سنّت، محلة كرخ را به آتش كشيدند. در همين زمان شيعه آنقدر قدرت داشت تا خسارت ضررهايي كه به محلة كرخ وارد شده بود از اهالي باب البصره بگيرد.62 نفوذ شيعيان در دستگاه اداري نيز نوعي حمايت براي شيعيان محسوب ميشد. به عنوان نمونه قدرت مجدالملك در دستگاه سلطان بر كيارق، نشانة آشكار اين نفوذ است. در فضايح كه مورد نقد عبدالجليل قرار گرفته آمده است: و در عهد بركيارق و سلطان محمد، ابوالفضل براوستاني و بوسعد هندوي قمي، مستوفي بودند و آن دستار بندان از قم و كاشان و آبه، چنان مستولي بودند به كرد و رفت! ( كردار و رفتار).63
نيز نويسندة فضايح نوشته است: درهيچ روزگار، اين قوّت را نداشتند كه اكنون دلير شدهاند. و به همة دهان، سخن ميگويند، زيرا كه هيچ سوي نيست از آنِ تركان و الّا پانزده رافضي حاكماند. و در ديوانها، دبيران همه ايشاناند. و اكنون بعينه چنانست كه درعهد مقتدر خليفه بود.64 دانسته است كه دورة مقتدر نيز شيعه نفوذ زيادي يافته بود. نويسندة فضايح در جاي ديگري مينويسد: در عهد سلطان ماضي محمد ملكشاه، اگر اميري كدخدايي داشتي رافضي، بسي رشوت به دانشمند سني دادي تا ترك را گفتندي، او رافضي نيست. سنّي يا حنفي است. اكنون، كدخدايانِ همة تركان و حاجب و دربان و مطبخي و فراش، بيشتر رافضياند و بر مذهب رفض، مسأله ميگويند و شادي ميكنند بيبيمي و تقيّهاي.65
اين، نشان ميدهد كه پس از يك دورة فشار بر شيعه، در طول حكومت سه پادشاه اول سلجوقي (طغرل بيك، الب ارسلان و ملكشاه) زمينه براي شيعه فراهم شده و راحتتر به تبليغ آيين خود، ميپرداخته است.
در جاي ديگري از متن مورد نقضِ عبدالجليل آمده: اگر رافضي را كارها افتد، همه دست به هم كنند. و خانهاش ببرند. وليكن دين از وي بكشند.66
در زمينة تخصص كاشانيها و آوهايها و فراهانيها در كارهاي اداري و نفوذ آنان در دستگاه سلجوقي اشاره به ابونصر محمدبن سعيد كاتب كاشاني عراقي لازم است كه از دبيران دستگاه نظامالملك به شمار ميآمد.67
پينوشتها: ــــــــــــ
الملل و النحل ج 1 ص 38. محمود، پس از بدست آوردن پيروزيهاي فراوانش در شرق، آرزو داشت تا به حرب بد دينان و قرامطة مصر و شام و مغرب رود. و آنطرف را نيز همچون طرف شرق و هندوستان، تسخير كند. مجمعالانساب، ص 63.
مجمع الانساب، ص 67
معجمالادباء ، ج 2، ص 315 و ج 6، ص 2590
مجمل التواريخ، ص 403.
الكامل، ج 9 ص 401
تجارب السلف، ص 249. همچنين جيهاني وزير سامانيان نيز به داشتن اين گرايشات، متهم ميشود كه شايد درست هم بوده است. سياستنامه، ص 299
سياستنامه، ص 20 و 21.
الكامل بناثير، ج 9، 401 (حوادث سال 421)
سياستنامه، صص 88 ـ 87
سياستنامه، ص 88
الكامل ، ج 9 ص 372؛ تاريخ ابن خلدون، ج 4صص 375، 376، 478.
البدايه و النهايه، 12 ص 26
زين الاخبار، ص 72
تاريخ بيهقي، ص 183 (چاپ فياض)
تاريخ گزيده، ص 394
شذرات الذهب، ج 3،ص 186
نقض، ص 42
اسلام در ايران، ص 38
شرحي مفصل از خاندانهاي مختلف سادات خراسان را ابنفندق در لباب الانساب و تاريخ بيهق خود آورده است.
عتبي، تاريخ يميني، ص 138.
تاريخ يميني، ص 175؛ نقض، ص 218. در كتاب نقض شعر با اندكي تغيير آمده و گفته شده است كه وي اين شعر را بر مزار عليبنموسيالرضا (ع) سروده است.
تاريخ غزنويان، ج 1، صص 196 ـ 197
اين تاريخ را مستوفي، نقل كرده است در حالي كه در جاي ديگري سال 432 ذكر شده. نك تاريخ دولتهاي اسلامي، ج 1، ص 260.
تاريخ گزيده، ص 426
تاريخ غزنويان، ج 1، ص 196
نظامالملك، سياستنامه، ص 217.
آثارالبلاد، ص 447
نقض، ص 219
الكامل ابن اثير، ج 9، ص 611
ابن خلدون ج 3، ص 460. الكامل، ج 9، ص 614
ابنخلدون، ج 3، ص 468؛ شذرات الذّهب ، ج 3، ص 302
شذرات الذّهب ، ج 3، ص 295
نقض. ص 34
منظور، عراق عجم است كه قبل از آن، جبل خوانده شده. و اكنون مناطق مركزي ايران تا حدود غرب است.
نقض، 34 و ر.ك : ص 35 ،36.
نقض، ص 41
نقض ، ص 108
نك نقض، 64 ـ 65.
قزويني رازي، نقض، ص 113.
نك آثار البلاد، ص 413
نقض صص 141 ـ 142
نقض، ص 142
نقض ، صص 144 ـ 145 . از جمله نويسنده نقض، روايت ميكند كه خواجه دو هفته يكبار نزد ابوتراب دوريستي كه يكي از عالمان شيعه و از خاندان شيعي دوريست بوده، ميرفته و كسب فيض ميكرده است.
سياستنامه، ص 216 ـ 217
نقض، ص 146
نقض ، ص 130. داخل پرانتز از ماست. قمي و كاشي اشاره به شيعي است.
نقض، ص 261. و راجع به اسپهبد علي ، نك نقض، ص 109
نقض، صص 219 ـ 220
نقض، صص 82 ـ 83 مجدالملك بعداً بدين امر، متّهم گرديد كه اسماعيليان را بر كشتن امراي سلجوقي، ياري ميكند. نك :الكامل، حوادث سال 492. و نيز نك: تعليقات نقض، ج 1، ص 265.
سياستنامه، ص 218
همان مدرك، ص 215.
سياستنامه، ص 216
سياستنامه، ص 131
راحهالصدور و آيهالسرور، ص 17
تاريخ ايران، كمبريج، ج 5، ص 279
همان مدرك، ص 279.
الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 1، ص 253
البدايه و النهايه، ج 12، ص 69؛ و نك : الكامل ، ج 9 ، ص 632
البدايه و النهايه، ج 12، ص 77
شذرات الذهب ، ج 3، ص 367
البدايه و النهايه، ج 12، ص 91
البدايه و النهايه، ج 12، ص 106
نقض، ص 82
نقض، ص 79. مورخان سني روزگار مقتدر را روزگار غلبة روافض در بسياري از نقاط ميدانند. بنگريد: رسائل ابن حزم، ج 2، رساله أسماء الخلفاء، ص 154
نقض ، ص 113
نقض، ص 116.
تلخيص مجمعالاداب، (تصحيح محمودي، تهران ، سازمان چاپ ارشاد اسلامي) ج 3، ص 270.
|